تبليغاتX
زروند(خراسان شناسی)

زروند(خراسان شناسی)

khorasan studies

حالات و مقامات م .امید» نوشته دکتر شفیعی کدکنی

 «حالات و مقامات م .امید» نوشته دکتر شفیعی کدکنی؛

 

کتابی که از دست نمی افتد

علی زارعی :در نمایشگاه کتاب امسال، دو کتاب جدید از دکتر شفیعی کدکنی و نشر سخن ارایه شد، با نامهای «با چراغ و آینه» و «حالات و مقامات م.امید»

 یکی در جست وجوی ریشه های تحول شعر معاصر است و دیگری شرح حالی است از روش و منش شاعری و زندگی مهدی اخوان ثالث با نثری بسیار جذاب و در بسیاری از موارد عامه فهم، برای کسانی که مشتاق اند اخوان ثالث را از زبان یکی از نزدیک ترین و بهترین دوستانش بیشتر بشناسند.
کتابی که از همان اول پس از خرید که پا به خانه گذاشتم، تا زمانی که خستگی پرسه زدن در نمایشگاه خواب را بر چشمانم مستولی کرد، از دستم نیفتاد. در این کتاب شومیزی و رقعی از رنج و محنت های معیشتی تا «اوجیات شعری» اخوان را می توانی بخوانی و دریابی.
بخش زیادی از کتاب که در قالب خاطرات خواندنی و زیبای استاد شفیعی از مجالست با اخوان نوشته شده است، به این موارد و موارد دیگری مانند تفکر و جایگاه محققانه اخوان، رنجش هایش از روزگار، نظر اخوان در مورد مرتبه شعری اش، حاشیه نگاری اش بر کتابهای شعری و ادبی و خانه ای که در تهران سکونت گزید و عوض کرد، نزدیک ترین دوستان اخوان، جایگاه شعر او در نزد شاعران نیمایی، نکته سنجی های شاعرانه و محققانه اش در شعر و ادبیات و همچنین بذله گویی ها، طنزها و شیرین کاری هایش در مراوده با دوستان پرداخته است.
راز نوشتن یا شأن نزول این کتاب پیغامی است از سوی «ه.ا.سایه» که پس از مرگ اخوان، به وسیله یکی از دوستانش به شفیعی کدکنی می رسد تا برای مراسم نکوداشت اخوان در آلمان مطلبی بنویسد. دکتر شفیعی نیز نامه ای به او می نویسد که ادامه این نامه خود به نگاشتن کتاب «حالات و مقامات م.امید» منجر می شود.

تلفیق دانش و ذوق
همانطور که گفتم، نثر جذاب نویسنده و طراوت خاطرات او از اخوان و سایر دوستان هم محفلی، وجه امتیاز این کتاب بر سایر کتابهای استاد شفیعی است که بیشتر قالبی علمی و محققانه با نثر مخصوص به همان اسلوب ها را دارد، اما این نثر سبب نمی شود که از دقایق علمی این کتاب غافل شویم.
اگرچه برخی از متون کتاب همچنانکه نویسنده در مقدمه گفته است، پیشتر هم چاپ شده و تکراری است اما نمی توان کتاب حاضر را کتابی بینامتنی دانست زیرا دارای نکاتی بدیع نیز هست که تاکنون بیان نشده اند.
از زمره این نکات: «بهترین دوران شاعری اخوان از اواخر «زمستان» آغاز می شود، از حدود 1333 و تا 1345 به درازا می کشد. پس از این تاریخ، بتدریج نوع شعرها عوض می شود و «ایجاز» جای خود را به نوعی «اطناب» می دهد.» یا این: «در شعر نو و قوالب آزاد نیمایی، هیچ شاعری به اندازه اخوان شعر درخشان ندارد، و او بزرگترین کیمیاگر زبان فارسی بود.
کسی که با کلمات زبان فارسی طلا می ساخت و سکه می زد، سکه هایی که هیچ گاه از رواج نخواهد افتاد.» یا: «استادان و معلمان اخوان دو تن بیش نبودند: کاویان جهرمی و محمدتقی شریعتی مزینانی.
اما این اخوانی که چیزی دیگر از کسی نیاموخته بود، به برکت قریحه ذاتی و پشتکار عجیب و دیوانه وارش تمامی متون ادبیات فارسی را -از عصر رودکی تا دوران معاصر، چه نظم و چه نثر- به دقتی از نوع دقتهای بدیع الزمان فروزانفر و علامه قزوینی خوانده بود.
تصور می کنم اگر روزی یادداشتهای او را از کنار صفحات کتابهای کتابخانه شخصی او استخراج کنند، کمتر از یادداشتهای قزوینی نخواهد بود».
همچنین دکتر شفیعی کدکنی در جایی پس از ستودن شعرهایی مانند «سبز» و «نماز» و «آنگاه پس از تندر» تصریح می کند: «این را با اطمینان می گویم که در شعر صد ساله اخیر ایران با همه لذتی که از بعضی شعرهای بهار، ایرج، نیما، شاملو، و فروغ و سایه و چند تن دیگر برده ام از شعر هیچ کدامشان در شگفت نشده ام؛ اما از 1339 که دست نویس شعر آنگاه پس از تندر به مشهد رسید، من این حالت شگفتی را نسبت به این شعر داشته ام و لحظه به لحظه بیشتر شده است.»
به هر تقدیر، این نکته که یکی از راه های شناخت و شناسی بزرگان ادبی و آنتولوژی شعری آن ها فهمیدن نزدیکان آنهاست، در این کتاب معنا پیدا کرده است. حال چه بهتر از این که آن فرد نزدیک به فرد منظور، خودش شاعر و محققی تام و تمام باشد.

انتهای خبر/ قدس آنلاین / کد خبر: 48573

 

 یکی در جست وجوی ریشه های تحول شعر معاصر است و دیگری شرح حالی است از روش و منش شاعری و زندگی مهدی اخوان ثالث با نثری بسیار جذاب و در بسیاری از موارد عامه فهم، برای کسانی که مشتاق اند اخوان ثالث را از زبان یکی از نزدیک ترین و بهترین دوستانش بیشتر بشناسند.
کتابی که از همان اول پس از خرید که پا به خانه گذاشتم، تا زمانی که خستگی پرسه زدن در نمایشگاه خواب را بر چشمانم مستولی کرد، از دستم نیفتاد. در این کتاب شومیزی و رقعی از رنج و محنت های معیشتی تا «اوجیات شعری» اخوان را می توانی بخوانی و دریابی.
بخش زیادی از کتاب که در قالب خاطرات خواندنی و زیبای استاد شفیعی از مجالست با اخوان نوشته شده است، به این موارد و موارد دیگری مانند تفکر و جایگاه محققانه اخوان، رنجش هایش از روزگار، نظر اخوان در مورد مرتبه شعری اش، حاشیه نگاری اش بر کتابهای شعری و ادبی و خانه ای که در تهران سکونت گزید و عوض کرد، نزدیک ترین دوستان اخوان، جایگاه شعر او در نزد شاعران نیمایی، نکته سنجی های شاعرانه و محققانه اش در شعر و ادبیات و همچنین بذله گویی ها، طنزها و شیرین کاری هایش در مراوده با دوستان پرداخته است.
راز نوشتن یا شأن نزول این کتاب پیغامی است از سوی «ه.ا.سایه» که پس از مرگ اخوان، به وسیله یکی از دوستانش به شفیعی کدکنی می رسد تا برای مراسم نکوداشت اخوان در آلمان مطلبی بنویسد. دکتر شفیعی نیز نامه ای به او می نویسد که ادامه این نامه خود به نگاشتن کتاب «حالات و مقامات م.امید» منجر می شود.

تلفیق دانش و ذوق
همانطور که گفتم، نثر جذاب نویسنده و طراوت خاطرات او از اخوان و سایر دوستان هم محفلی، وجه امتیاز این کتاب بر سایر کتابهای استاد شفیعی است که بیشتر قالبی علمی و محققانه با نثر مخصوص به همان اسلوب ها را دارد، اما این نثر سبب نمی شود که از دقایق علمی این کتاب غافل شویم.
اگرچه برخی از متون کتاب همچنانکه نویسنده در مقدمه گفته است، پیشتر هم چاپ شده و تکراری است اما نمی توان کتاب حاضر را کتابی بینامتنی دانست زیرا دارای نکاتی بدیع نیز هست که تاکنون بیان نشده اند.
از زمره این نکات: «بهترین دوران شاعری اخوان از اواخر «زمستان» آغاز می شود، از حدود 1333 و تا 1345 به درازا می کشد. پس از این تاریخ، بتدریج نوع شعرها عوض می شود و «ایجاز» جای خود را به نوعی «اطناب» می دهد.» یا این: «در شعر نو و قوالب آزاد نیمایی، هیچ شاعری به اندازه اخوان شعر درخشان ندارد، و او بزرگترین کیمیاگر زبان فارسی بود.
کسی که با کلمات زبان فارسی طلا می ساخت و سکه می زد، سکه هایی که هیچ گاه از رواج نخواهد افتاد.» یا: «استادان و معلمان اخوان دو تن بیش نبودند: کاویان جهرمی و محمدتقی شریعتی مزینانی.
اما این اخوانی که چیزی دیگر از کسی نیاموخته بود، به برکت قریحه ذاتی و پشتکار عجیب و دیوانه وارش تمامی متون ادبیات فارسی را -از عصر رودکی تا دوران معاصر، چه نظم و چه نثر- به دقتی از نوع دقتهای بدیع الزمان فروزانفر و علامه قزوینی خوانده بود.
تصور می کنم اگر روزی یادداشتهای او را از کنار صفحات کتابهای کتابخانه شخصی او استخراج کنند، کمتر از یادداشتهای قزوینی نخواهد بود».
همچنین دکتر شفیعی کدکنی در جایی پس از ستودن شعرهایی مانند «سبز» و «نماز» و «آنگاه پس از تندر» تصریح می کند: «این را با اطمینان می گویم که در شعر صد ساله اخیر ایران با همه لذتی که از بعضی شعرهای بهار، ایرج، نیما، شاملو، و فروغ و سایه و چند تن دیگر برده ام از شعر هیچ کدامشان در شگفت نشده ام؛ اما از 1339 که دست نویس شعر آنگاه پس از تندر به مشهد رسید، من این حالت شگفتی را نسبت به این شعر داشته ام و لحظه به لحظه بیشتر شده است.»
به هر تقدیر، این نکته که یکی از راه های شناخت و شناسی بزرگان ادبی و آنتولوژی شعری آن ها فهمیدن نزدیکان آنهاست، در این کتاب معنا پیدا کرده است. حال چه بهتر از این که آن فرد نزدیک به فرد منظور، خودش شاعر و محققی تام و تمام باشد.

انتهای خبر/ قدس آنلاین / کد خبر: 48573
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 9:14  توسط رضا نقدی reza naghdi  | 

کتاب تازه‌اي از محمدرضا شفيعي کدکني منتشر شد

کتاب تازه‌اي از محمدرضا شفيعي کدکني منتشر شد
خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1391/01/17 شماره انتشار 18086

کتاب جديدي از محمدرضا شفيعي کدکني منتشر شد. به گزارش ايسنا، کتاب جديد شفيعي کدکني با نام «با چراغ و آينه؛ در جست‌وجوي ريشه‌هاي تحول شعر معاصر ايران» از سوي نشر سخن منتشر شده است. نويسنده در اين کتاب به بررسي تأثير ترجمه‌ آثار ادبيات جهان بر شعر معاصر فارسي مي‌پردازد. او پس از پرداختن به مجموعه‌ عوامل مؤثر اجتماعي سياسي در انقلاب مشروطه و پيش از آن بر شعر فارسي، به تبيين زمينه‌ها و چگونگي تأثير ترجمه بر شعر معاصر ايران مي‌پردازد و معتقد است، «تحولات شعر مدرن فارسي در قرن اخير، تابعي است از متغير ترجمه ادبيات و شعر اروپايي در قلمرو زبان پارسي.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 9:58  توسط رضا نقدی reza naghdi  | 

جای خالی تو

 جای خالی تو

شفیعی کدکنی

در میان این همه بهارها و باغ‌های بارور
چون برم ز یاد
قرن‌ها و قرن‌ها و قرن‌ها
خشک‌سالی ترا؟

***

ای کویر وحشتی که ریشه‌های من
زین سوی زمین بدان سوی زمین
از عروق صخره‌ها و
شعلۀ مذاب‌ها و عمق آب‌ها
می‌کشد مرا به سوی تو
با که در میان نهم
بهت لالی و سکوت بی‌سوالی ترا؟

***

ای عقاب قرن‌ها، در اوج!
روی آسمان آبی ری و هوای "ابر شهر"
چون توان در آن عفونت لجن
ایستاد و دید
لحظه‌های خسته‌حالی و شکسته‌بالی ترا؟

***

می‌روم به پیش و می‌روم ز خویش
هر کجا که بنگرم
در میان ویترین موزه‌ها
نقش قالی ترا و کاسۀ سفالی ترا.

***

این همیشه‌ها و بیشه‌ها
این همه بهار و این همه بهشت
این همه بلوغ باغ و بذر و کشت
در نگاه من
پر نمی‌کنند

جای خالی ترا.

/62

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 9:4  توسط رضا نقدی reza naghdi  | 

اخبار ولاة خراسان سلامی (بازسازی یک کتاب کهن در تاریخ خراسان)

اخبار ولاة خراسان سلامی (بازسازی یک کتاب کهن در تاریخ خراسان(

 ابوعلی حسین بن احمد یا .....  ,  تصحيح: محمد علی کاظم بیگی

 تاريخ چاپ: 1390

ناشر: میراث مکتوب

تاريخ انتشار روي سايت: 14 مهر 90

تعداد بازديدها: 358

کتاب حاضر بازسازی یک اثر مفقود در حوزه تاریخ محلی خراسان است که با تلاش مصحح قطعات آن از منابع بعدی گردآوری و تدوین شده است

تاریخ و جغرافیای محلی از رشته های پر طرفدار در تمدن اسلامی بوده و این علاقه تا حوالی قرن های ششم و هفتم رواج داشته است. دقیقا روشن نیست به دلیل در دوره های بعد این رشته رو به افول گذاشته و جز به ندرت به آن پرداخته نشده است.

همین امر سبب شده است تا میراث گذشته در این حوزه نیز گرفتار مشکل شده و بسیاری از آثاری که در باره تاریخ شهرهای مختلف بوده از میان برود.

در قرن چهارم و پنجم کمتر شهری از خراسان را می توان یافت که برای آن از یک تا چند تاریخ محلی نوشته نشده باشد. برخی از این آثار مانند تاریخ بیهق که برجای مانده است، نشانگر اهمیت این نوع مآخذ است. در این میان از بین رفتن آثاری مانند تاریخ نیشابور حاکم نیشابوری که حاوی چندین مجلد و شرح حال هزاران خراسانی بوده بیشتر انسان را متأثر می کند.

از جمله تواریخ محلی از میان رفته یکی هم اخبار ولات خراسان یا تاریخ سلامی است که مؤلف آن را با چندین اسم نامیده اند: ابوعلی حسین بن احمد، ابوحسین علی بن احمد، ابوالعباس احمد بن حسین. زندگی او را هم عمدتا در نیمه اول قرن چهارم هجری دانسته‌اند گرچه برخی او را از اواخر قرن سوم تا آستانه قرن چهارم دانسته اند.

از ین کتاب قطعات زیادی در آثار بعدی برجای مانده و به رغم تنوع این قطعات در این باره که همه آنها از یک کتاب باشد، اختلاف نظر پیش آمده است.

مصحح در باره این اختلاف نظرها که از دیرباز، یعنی طی شش دهه گذشته در باره آنها اظهار نظر شده صحبت کرده است.

اما مهم تر از همه این است که تلاش کرده است تا قطعات برجای مانده را از اثار بعدی جمع و تدوین کرده و بخشی از کتاب را در اختیار ما قرار دهد.

چندین ده سال است که کار بازسازی متون در میان عربها و ایرانی ها رواج یافته و‌اثار متعددی در این زمینه احیا شده که این کار در نهایت سودمندی است و فواید آن بر هیچ کس پوشیده نیست.

میراث مکتوب از سالها قبل در فکر بازسازی این متون بود. یکی از وعده های آن هم تاریخ نیشابور است که قرار بود به دست دانشمند عزیز جناب آقای رفیعی انجام شود که مع الاسف گرفتار بیماری شده و امیدواریم هر چه زودتر شفا یابد و این آرزو هم جامه عمل بپوشد.

در هر حال انتشار این کتاب را به میراث مکتوب تبریک گفته و برای دوستان آن مرکز که خدمات شایانی در زمینه احیای فرهنگ اسلامی و ایرانی داشته اند، آرزوی موفقیت داریم. بیش از همه به علاقه مندان به فرهنگ اسلامی ایران به ویژه خراسان شناسان باید تبریک گفت که امروزه روز، یک اثر تازه در اختیار دارند که بر اساس آن می توانند تاریخ این خطه اسلامی ـ ایرانی را با دقت بیشتری دنبال کنند.

 برگرفته از سایت کتابخانه تخصصی ایران و اسلام . یکشنبه 18 دی 1390 , 13 صفر 1433 , 8 ژانويه 2012

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 9:4  توسط رضا نقدی reza naghdi  | 

اتمام تدوین تاریخ جامع آستان قدس رضوی

اتمام تدوین تاریخ جامع آستان قدس رضوی

کتاب تاریخ جامع آستان قدس توسط این جانب رضا نقدی در ۷۰۰ صفحه پس از سالها تحقیق و پژوهش تألیف و تدوین شد و انشاء الله به زودی به زیور چاپ آراسته می شود. در این کتاب به شیوه علمی و بر اساس منابع دست اول و اسناد، تمام وقایع آستان قدس و موقوفات و متولیان و مسائل دیگر آن در بستر تاریخ از زمان شهادت امام رضا علیه السلام تا کنون تدوین شده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 11:40  توسط رضا نقدی reza naghdi  | 

اتمام تدوین تاریخ جامع آستان قدس رضوی

اتمام تدوین تاریخ جامع آستان قدس رضوی

کتاب تاریخ جامع آستان قدس توسط این جانب رضا نقدی در ۷۰۰ صفحه پس از سالها تحقیق و پژوهش تألیف و تدوین شد و انشاء الله به زودی به زیور چاپ آراسته می شود. در این کتاب به شیوه علمی و بر اساس منابع دست اول و اسناد، تمام وقایع آستان قدس و موقوفات و متولیان و مسائل دیگر آن در بستر تاریخ از زمان شهادت امام رضا علیه السلام تا کنون تدوین شده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 11:40  توسط رضا نقدی reza naghdi  | 

شعر جدولی مقاله ای از استاد شفیعی کدکنی

نمی‌‌دانم‌ شما هيچ‌گاه‌ جد‌ول كلمات‌ متقاطع‌ روزنامه‌ها را حل‌ كرده‌ايد؟ كمتر کسی‌ است‌ كه‌ دست‌ كم‌ یکی‌ دوبار به‌ اين‌ كار نپرداخته‌ باشد. در اين‌ جدول‌ها، كه‌ انواع‌ و اقسام‌ دارد، شما بدون‌ اينكه‌ بدانيد در "خط‌ عمودی‌" چه‌ كلماتی‌ در شرف شکل‌گیری‌ است‌، مشغول‌ پر كردن‌ "خط‌ افقی‌" هستيد و ناگهان‌ متوجه‌ می‌شويد كه‌ سر و کله‌ی كلمات‌ يا جملاتی‌ ر‌وی خط عمودی پيدا شده‌ است‌ كه‌ شما به‌ هيچ‌‌وجه‌ در فكر آنها نبوده‌ايد.

شعر جدولی‌ نيز چنين‌ شعری‌ است‌ كه‌ "نويسنده"‌ی آن‌ از به‌ هم‌ ريختن‌ خانواده‌ی كلمات‌ و تركيب‌ تصادفی‌ آن‌ها به‌ مجموعه‌ی بی‌‌شماريی استعاره‌ و مجاز و حتی‌ تمثيل‌ دست‌ می‌‌يابد، بی‌‌آنكه‌ درباره‌ی هيچ‌كدام‌ آنها، از قبل‌،انديشه‌ و‌ حس و حالتی‌ و تأملی‌ داشته‌ باشد. از نوادر اتفاقات‌ اين كه‌ بخش قابل ملاحظه‌ای‌ از اين‌ ايماژهای‌ جدولی زيبا و شاعرانه‌ و گاه‌ حيرت‌آورند. عيب‌ اين‌ نوع‌ ايماژها در چيز ديگری‌ است‌ كه‌ درآسيب‌شناسی بيماری‌های فرهنگی اقوام‌ بايد درباره‌ی آن‌ سخن‌ گفت‌.

قبل‌ از هر چيز به‌ اين‌ جدول‌ بسيار ساده‌ توجه‌ كنيد:

 1    يك‌       سطر      شعرِ     عشق‌       سرودم‌

2    دو       ركعت‌     نماز     صبح       خواندم‌

3    سه‌       ساغر      شراب‌   ارغوانی ‌  نوشيدم‌

4    چهار    قطره‌      اشك‌     شادی       گريستم‌

5    پنج‌      عدد       آيينة‌     شفّاف‌       آوردم‌

 

سطرهای افقی‌ (جمعاً پنج‌ سطر) كه‌ محور Syntagmatic Axis را تشكيل ‌می‌‌دهند هر كدام‌، به‌ طور مستقل‌، قلمرو قاموسی (= غير هنری‌ و غير شعری) زبان‌ است‌؛ یعنی كلمات‌، در آن‌ها، در همان‌ مفهومی‌ كه‌ اهل‌ زبان‌ آن ‌را استعمال‌ می‌‌كنند، به‌ كار رفته‌ است‌ (= قلمرو استعمال‌ حقیقی‌) ولی‌ اگرد ترتيب‌ عددی كلمات‌ را در سطرها به‌ هم‌ بزنيم‌ و كلماتی‌ از سطر اول‌ و دوم‌ راجابجا كنيم‌، بی‌‌آنكه‌ انديشه‌ای‌ به‌ كار برده‌ باشيم‌، خود به‌ خود و بر اثر تصادف‌، مقداری‌ "مجاز" (يا ايماژ و صور خيال‌) پيدا می‌‌شود كه‌ ما نسبت‌ به ‌آنها هيچ‌گونه‌ آگاهی قبلی‌ نداشته‌ايم‌؛ مثلاً از درهم‌ ريختن‌ دو سطر افقی 1 و 2 می‌‌توان‌ چندين‌ تصوير تصادفی‌ به‌ وجود آورد:

اگر جای‌ "وابسته‌های‌ عددی"، "سطر" و "ركعت‌" و... را عوض‌ كنيم‌ خواهيم‌ داشت‌:

                         1) يك‌ سطر اشك‌ شادی‌ گريستم‌.

                         2) يك‌ سطر آيينه‌ی‌ شفاف‌ آوردم‌.

                         3) دو ركعت‌ شعر عشق‌ سرودم‌.

                         4) دو ركعت‌ نماز عشق‌ سرودم‌.

                         5) سه‌ قطره‌ شعر ارغوانی‌ خواندم‌.

                         6) سه‌ قطره‌ نماز شادی سرودم‌.

                         7) سه‌ ساغر شعر عشق‌ خواندم‌.

 

بقيه‌اش‌ را خودتان‌ پر كنيد. غرض‌ آوردن‌ مثالی‌ ساده‌ بود. در تمام‌ اين‌هفت‌ سطرـ كه‌ از پس‌ و پيش‌ كردن‌ بعضی‌ اجزای‌ محور افقی‌ بطور تصادفی ‌به وجود آمد ـ مقداری استعاره‌ و تصوير ديده‌ می‌‌شود. فعلاً كاری‌ به‌ خوب‌ و بد آنها نداريم‌. در تمام‌ اين‌ جمله‌ها زبان‌ از حوزه‌ی قاموسی خود خارج‌ شده‌ و به‌ قلمرو  "مجاز" و "استعاره‌" وارد شده‌ است‌.

اگر به‌ جدول‌ِ اصلی‌ مراجعه‌ كنيم‌ می‌‌بينيم‌ كلمات‌ در سطرهای افقی‌ درخانواده‌ی طبیعی‌ خود قرار دارند. یعنی هر كس‌ بخواهد بطور طبیعی پيام‌ خود را برساند می‌‌گويد: "دو ركعت‌ نماز صبح‌ خواندم‌" و نمی‌‌گويد: "دو ركعت‌ شعر عشق‌ سرودم‌"، چون‌ "ركعت‌" اختصاص‌ به‌ نماز دارد و فعل‌ِ آن‌ هم‌ "خواندن‌" است‌ نه‌ "سرودن‌". ولی‌ وقتی‌ جای‌ "ركعت‌" را و جای‌ "سرودن‌" راعوض‌ كرديم‌ وارد قلمرو استعاره‌ و مجاز شديم‌، یعنی‌ از عرف‌ قاموسی زبان‌- كه‌ مشتر‌ک بين‌ همه‌ی اهل‌ زبان‌ است‌- "تجاوز" كرديم‌. "مجاز" هم‌ از همين‌ "تجاوز" حاصل‌ می‌‌شود چنانكه‌ "متافورا" و متافرين‌ Metapherein يونانی‌ هم‌ همين‌ مفهوم‌ "تجاوز و عبور" را دارد.

كلماتی كه‌ در كنار هم‌ معمولاً به‌ كار می‌‌روند از قبيل‌ "ابر و باران‌ و مه‌ و سيلاب‌" يا "پدر و مادر و خواهر و برادر و خاله‌ و دايه‌" يا "سرخ‌ و سبز و زرد و بنفش‌ و كبود" يا "حرام‌ و واجب‌ و مكروه‌ و مستحب‌" يا "تشنگی‌ و گرسنگی ‌و خستگی‌ و آشفتگی‌" يا "پنجره‌ و در و دروازه‌ و روزنه‌" يا "قنديل‌ و چراغ‌ و فتيله‌ و شمعدان‌ و شعله‌" يا "آفتاب‌ و ستاره‌ و خورشيد و سپيده‌ و صبح‌ وسحر" يا "غم‌ و شادی‌ و حيرت‌ و تعجب‌ و خشم‌ و نفرت‌" يا "قبيله‌ و فرقه‌ وحزب‌ و دسته‌ و جماعت‌" يا "جوانه‌ و برگ‌ و ساقه‌ و شكوفه‌ و گل‌ و گلبرگ‌" يا "مذهب‌ و دين‌ و آيين‌ و شريعت‌ و عرفان‌ و تصوف‌" يا "چشم‌ و گوش‌ و لب‌ و ابرو و پيشانی‌ و سر و دست‌ و پا" و يا "نغمه‌ و ترانه‌ و پرده‌ و ملودی‌ و موسیقی ‌و آواز".

تصور می‌‌كنم‌ از قلمرو خانوادگی‌ نام‌ها و اسامی‌ به‌ حد كافی‌، و شايد هم‌خسته‌ كننده‌ای‌، مثال‌ آوردم‌. حالا اجازه‌ بدهيد برای‌ تكميل‌ بحث‌، همين ‌سخن‌ را درباره‌ی فعل‌ها و مصادر هم‌ قدری‌ مورد توجه‌ قرار دهيم‌: مصادری‌ ازقبيل‌ "خوردن‌ و نوشيدن‌" و "سركشيدن‌ و مكيدن‌ و بلعيدن‌" و يا "آمدن‌ و رفتن ‌و دويدن‌ و قدم‌ زدن‌ و رقصيدن‌ و شلنگ تخته‌ انداختن‌" يا "شكستن‌ و بريدن‌ و دريدن‌ و شكافتن‌".

می‌‌دانم‌ كه‌ خسته‌ شده‌ايد ولی‌ اجازه‌ بدهيد يك‌ نكته‌ی ديگر را هم‌ درباره‌ی ‌"وابسته‌های‌ عددی‌" برايتان‌ بگويم‌. ما می‌‌گوييم‌ "يك‌ جفت‌ كفش‌"، "دو جفت‌جوراب‌" يا "يك‌ باب‌ منزل"‌، "دو باب‌ مغازه‌" يا "يك‌ بطر شراب‌"، "يك‌ چطول‌ عرق‌" يا "يك‌ ركعت‌ نماز" ، "يك‌ قطره‌ باران‌" و "يك‌ چكه‌ آب‌" و درشمارش‌ هر يك‌ از مجموعه‌ها از يك‌ نوع‌ "وابسته‌ی عددی‌" استفاده‌ می‌‌كنيم. ‌مثلاً نمی‌‌گوييم‌ "دو ركعت‌ مغازه‌"، می‌‌گوييم‌: "دو باب‌ مغازه‌". نمی ‌گوييم‌ "يك ‌چطول‌ جوراب‌"، می‌‌گوييم‌ "يك‌ جفت‌ جوراب‌".

اينها پارادايم‌های Paradigm ثابت‌ يا نزديك‌ به‌ ثابت‌ زبان‌ هستند كه‌ در زبان‌های مختلف‌ عالم‌، با تفاوت‌ها و سايه‌ روشن‌هايی خاص‌ خود، هميشه‌ حريم‌ خود را به طور طبیعی‌ حفظ‌ كرده‌اند، مثل‌ خانواده‌هایی‌ كه‌ در ميان‌ خودشان‌ازدواج‌ می‌‌كنند و كمتر با بيگانه‌ "وصلت‌" می‌‌كنند.

حال‌ اگر شما بياييد، از روی تعمد، خانواده‌ی "باران‌ و ابر و مه‌ و صاعقه‌ و برق‌ و سيل‌ و..." را ـ كه‌ هميشه‌ با يكديگر وصلت‌ می‌‌كنند و خاستگاه‌ طبیعی ‌آن‌ها چنين‌ وصلت‌هایی‌ را ايجاب‌ می‌‌كند- وادار كنيد به‌ ازدواج‌ با خانواده‌ای ‌ديگر، مثلاً خانواده‌ی‌ "ايمان‌ و حضور قلب‌ و ولايت‌ و مذهب‌ وايدئولوژی"، عملاً نتايج‌ عجیبی‌ به‌ بار می‌‌آيد كه‌ غالباً فرزندا‌ن غير عادی‌ و غالباً ناقص‌الخلقه‌ و گاه‌ "بديع‌ و نوآيين‌" از ايشان‌ زاده‌ می‌‌شود: ايمان‌ ابر- حضور قلب‌ رعد- ولايت‌ سيل‌- مذهب‌ صاعقه‌- ايدئولوژی طوفان‌. يا:

مثلاً به جای‌ اينكه‌ بگوييم‌ "يك‌ قطره‌ باران‌ باريد" بگوییم " يك‌ قطره‌ اندوه‌ باريد" يا "يك‌ قطره‌ شادي‌ باريد". همين‌ كه‌ شما وابسته‌ی عددی‌ "خانواده‌ی مايعات‌" را كه‌ "قطره‌" است‌ به‌ خانواده‌ی ديگری‌ كه‌ خانواده‌ی‌ "شاديی و غم‌" است‌ داده‌ايد، يك‌ رشته‌ تصويرها و استعاره‌هایی‌، خود به‌ خود، حاصل‌ شده‌ است‌ كه‌ شما كوچكترين‌ احساس‌ و تأملی درباره‌ی آن‌ها نداشته‌ايد.

حال‌، با همان‌ دو خانواده‌‌ "باران‌" و "شادی" يك‌ رفتار ديگر می‌‌كنيم‌. وابسته‌ی عددی خانوادگی آن‌ها را از "قطره‌" به‌ "ركعت‌" يا "سطر" عوض‌ می‌‌كنيم ‌و می‌‌گوييم‌ "يك‌ ركعت‌ باران‌ آمد" يا "يك‌ سطر باران‌ آمد" يا "دو ركعت‌شادی حاصل‌ شد". حال‌ اگر به‌ جای "هرمز پسر عموی پرويز است‌" بگوييد "باران‌ پسر عموی برف‌ است‌" و يا "موج‌ پدربزرگ‌ سيلاب‌ است‌" و "دريا دايه‌ی طوفان‌ است‌"، به‌ خوب‌ و بدش‌ كاری‌ نداريم‌، مجموعه‌ای‌ تصوير و استعاره‌ حاصل‌ شده‌ است‌ كه‌ شما درباره‌ی‌ آنها هيچ‌گونه‌ احساس‌ و تأمّل‌ قبلی ‌نداشته‌ايد.

تصور می‌‌كنم‌ نيازی‌ به‌ توضيح‌ بيشتر نيست‌ و هر يك‌ از آن‌ خانواده‌ها و صدها خانواده‌ی‌ ديگر را می‌‌توانيد روی برگه‌هایی‌ استخراج‌ كنيد و بدو‌ن هيچ‌گونه‌ تأملی یکی‌ از اين‌ خانواده‌ را با ديگری تركيب‌ كنيد و جمع‌ انبوهی‌ ازاستعاره‌های "بديع‌" را ـ كه‌ در ادبيات‌ جهان‌ بی‌‌سابقه‌ است‌! ـ در اختيار داشته‌باشيد.

بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ از همين‌ مقوله‌ی‌ مورد بحث‌ ماست‌ وقتی‌ كلماتی‌ كه‌ در سالهای‌ اخير وارد زبان‌ شده‌اند با خانواده‌های‌ كهن‌ همنشين‌ می‌‌شوند، در اين ‌گونه‌ موارد علاوه‌ بر امر "بر هم‌ خوردگی نظام‌ِ خانوادگی‌" يك‌ امر ديگر هم ‌وجود دارد كه‌ گول‌ زننده‌ است‌:

فرض‌ بفرمایيد كلماتی‌ مثل‌ِ "گواهی‌ فوت‌" يا "شناسنامه‌" يا "احضاريه‌" يا "تعطيلات‌" يا "مرخصی‌" يا "بازنشستگی‌" وقتی‌ در ميدان‌ اين‌ عمل‌ جدولی ‌قرار گيرند غالباً تصاوير جدولی خاصصی به‌ وجود می‌‌آورند. مثلاً "احضاريه‌" كه‌ مربوط‌ به‌ "انسان‌ و جامعه‌" است‌ وقتی‌ با "ابر" يا "باران‌" به‌ كار می‌‌رود:

               باد احضاریه‌ی ابرها را صادر كرد

               صبح‌ برای باران‌ احضاریه‌ فرستاد

يا مثلاً "شناسنامه‌" با خانواده‌هایی‌ از نوع‌ "بهار" و "نوروز":

               شناسنامه‌ی بهار صادر شد

               شناسنامه‌ی‌ نوروز باطل‌ شد

يا مثلاً "گوا‌هی فوت‌" و خانواده‌ی‌ "برگ‌" و "خورشيد":

               گواهی فوت‌ خورشيد را، شب‌ صادر كرد

               پاييز گواهی فوت‌ برگ‌ها را صادر كرد

يا "مرخصی" و "تعطيل‌" با خانواده‌ی "خورشيد" و "ستاره‌":

               شب‌ كه‌ می‌‌شود خورشيد به‌ مرخصی‌ می‌‌رود

               صبح‌ كه‌ شد تعطيلا‌ت ستاره‌ها آغاز می‌‌شود

حتی كلمات‌ فرنگی‌ هم‌ كه‌ در بعضی‌ از قشرهای جامعه‌ مفهوم‌ هستند، وقتی‌ با خانواده‌ی ديگری تركيب‌ شوند، ايماژ و استعاره‌ می‌‌آفرينند. مثلاً كلمه‌ی ‌استريپ‌تيز Striptease (به‌ معنی‌ برهنه‌ شدن‌ به‌ تدريج‌) با خانواده‌ی "درخت‌" اگر به‌ كار ببريم‌:

               درخت‌ در پاييز استريپ‌تيز می‌‌كند.

نفس‌ تازه‌ بود‌ن كلمات‌، یعنی فاقد سابقه‌ی تاریخی‌ بودن‌ آن‌ها، سبب ‌می‌‌شود كه‌ در اين‌ "جدول‌" خواننده‌ احساس‌ نوعی تازگی‌ بيشتر كند. بازی با اين‌ جدول‌، یکی از سرگرمی ‌های نسل جديد و بعضی پيران‌ نسل قديم‌ شده‌است‌ (تمام‌ كاريكلماتورها).

  در حقيقت‌، بخش‌ عظيمي‌ از توليدات‌ ادبی‌ سی‌- چهل‌ سال‌ اخير شعر فارسی‌ از همين‌ مقوله‌ است‌، یعنی‌ حاصل‌ درهم‌ ریختگی نظام‌ خانوادگی‌ كلمات‌ زبان‌ فارسی‌ است‌.

در قديم‌ اين‌گونه‌ تغييرات‌، گاه‌گاه‌ و از سر نوعی‌ نيازمندی روحی‌ و فرورفتن‌ در اعماق‌ وجود حاصل‌ شده‌ است‌. تعبير بايزيد بسطامی‌ - عشق‌ باريده‌ بود- و تعبير حلاج‌- دو ركعت‌ نماز عشق‌- از آن‌ نوع‌ بود. حالا كار به‌ "جدول‌" كشيده‌ و هر آدم‌ بی‌كاری‌ كه‌ حوصله‌ی‌ كار با اين‌ جدول‌ را داشته‌ باشد، می ‌تواند هزاران‌ نمونه‌ از اين‌ها، در هر شبی‌ "خلق‌ كند"، يا بهتر است ‌بگوييم‌ "قالب‌ بزند". در سال‌های‌ اخير چند نفر هستند كه‌ سالی‌ چندين‌ دفتر از اين‌ قالب‌زنی‌‌ها دارند. و بايد همينجا يادآوری‌ كنم‌ كه‌ بخش‌ اعظم‌ "غزل‌ نو" كه‌ در سالهای‌ اخير ظهور كرده‌ است،‌ از محصولات‌ همين‌ كارخانه‌ است‌.

اگر بخواهيم‌ به‌ زبان‌ متفكران‌ِ بزرگ‌ تاريخ‌ انديشه‌ در سرزمين‌ِ خودمان‌ اين‌ موضوع‌ را بيان‌ كنيم‌، بايد بگوييم‌ بايزيد و حلاج‌ در آن‌ شطحيات‌ خويش ‌قبلاً تجربه‌ايی در قلمرو "كلام‌ نفسی‌» داشته‌اند و آن‌ كلام‌ نفسی خود را به‌ كلام‌ صوتی و كلام‌ منقوش‌ بدل‌ كرده‌اند، اما پديدآورندگان‌ اين‌ ايماژه‌ای جدولی‌، بی‌ ‌آنكه‌ تجربه‌ی كلام‌ نفسی‌ داشته‌ باشند از طريق‌ِ بازی‌ با كلمات‌ و آميزش‌ خانواده‌های‌ دور از هم‌، به‌ قالب‌ زدن‌ اين‌گونه‌ حرف‌ها و تصويرها می‌‌پردازند.

«كلام‌ نفسی» یکی‌ از مسائل بنيادی الهیات‌ اشعری‌ است‌ كه‌ در مسأله‌ی حدوث‌ و قدم كلام‌ الاهی، اشاعره‌ از آن‌ اصطلاح‌ استفاده‌ می‌‌كنند و تقريباً بيان‌ ديگری‌ است‌ از رابطه‌ی ذهن‌ و زبان‌ كه‌ از عصر افلاطون‌ تا همين‌ قرن‌ بيستم‌ در انديشه‌های‌ كسانی‌ مانند واتسن‌، از پيشگامان‌ رفتارگرایی،‌ همواره‌ طرفدارانی‌ داشته‌ و اينان‌، بدون‌ استثنا، عقيده‌ داشته‌‌ند كه‌ انديشيدن‌ نوعی ‌سخن‌ گفتن‌ خاموش‌ است‌. گذشته‌ از اشاعره‌ و ماتُريدیه‌ كه‌ مسأله‌ی كلام‌ نفسی ‌برای‌ ايشان‌ یکی‌ از مبانی اصلی عقايد الاهياتی بوده‌ است‌، اخوان‌الصفا نيز مفهوم‌ كلام‌ نفسي‌ را با تعبير "حروف‌ فكريه‌" مورد توجه‌ قرار داده‌اند و اخطل‌- شاعر عرب‌ (متوفي‌ 92 هجری‌)- که گفته‌ است‌: جای سخن‌ دل‌ است‌ و زبان‌ جز نشانه‌ نيست‌:

اِن‌َّالكلام‌ِ لفي‌الفُؤادِ و انّما

جُعِل‌َاللسان‌ عَلي‌'الفؤادِ دليلا، از همين‌ تجربه‌ی ارتباط‌ مستقيم‌ ذهن‌ و زبان‌ سخن‌ گفته‌ است‌.

اين‌ گونه‌ "فكر"ها يا "تصوير"ها يا "بيان‌"های‌ جدولی‌ از هزاران‌ یکی ‌ممكن‌ است‌ در عرصه‌ی‌ تاريخ‌ ادب‌ و زبان‌ باقی‌ بماند. تنها همين‌ در عصر ما نيست‌ كه‌ جوانان‌ به‌ "كشف‌ جدول‌ مندليف‌ واژه‌ها" پرداخته‌اند، در عصر صفويه‌ و در دايره‌ی "رديف‌ها و قافيه‌ها" شاعرانی‌ از نوع‌ "زلالی" و "ظهوری" و... هزاران‌ هزار ازين‌ گونه‌ استعاره‌ها اختراع‌ كرده‌اند كه‌ غالباً پيش‌ از خداوند خود مرده‌ است،‌ زيرا فاقد "كلام‌ نفسی‌" بوده‌ است‌ ولی‌ "دو ركعت‌ عشق‌" و "به‌ صحرا شدم‌ عشق‌ باريده‌ بود" بايزيد و حلاج‌ پس‌ از 12 قرن‌ و ۱۰‌ قرن ‌همچنان‌ طراوت‌ و تازگی خود را حفظ‌ كرده‌ است،‌ زيرا خاستگاه‌ آن‌، تغيير آگاهانه‌ی خانواده‌ی‌ كلمات‌ نيست‌، بلكه‌ برخاسته‌ از «كلام‌ نفسی» گوينده‌ است‌.

كسي‌ كه‌ پدربزرگ‌ اين‌ مكتب‌ "شعر جدولی‌" در زبان‌ فارسي‌ است‌، شاعری است‌ از شعرای‌ عصر صفويه‌ كه‌ متأسفانه‌ تاكنون‌ نسخه‌ی ديوانش‌ را نتوانسته‌ام‌ به‌ دست‌ بياورم‌، ولي‌ از همان‌ چند نمونه‌ای‌ كه‌ در تذكره‌ها نقل‌كرده‌اند نبوغ‌ اين‌ شاعر و پيشاهنگ‌ Pioneer بودن‌ او را حقّا بايد پذيرفت‌:

دندا‌ن چپ‌ دريچه‌ كور است‌

آدینه‌ی‌ كهنه‌ بي‌حضور است‌

و از نوادر روزگار اينكه‌ اين‌ شاعر تمام‌ خمسه‌ی نظامي‌ را، كه‌ لابد چندين‌ هزاربيت‌ مي‌شود، به‌ همين‌ اسلوب‌ جواب‌ گفته‌ و ظاهراً بخش‌ِ عظيمي‌ ازخانواده‌های‌ لغويی و دستوری‌ زبان‌ فارسي‌ را به‌ "وصلت‌"های‌ غيرطبيعي ‌واداشته‌ است‌. مثلاً "تكلم‌" را كه‌ مي‌تواند به‌ فارسي‌ يا به‌ عربي‌ باشد با "تبسم‌" جايش‌ را عوض‌ كرده‌ و گفته‌ است‌:

ليلي‌ ز دريچة‌ تكلم‌

مي‌كرد به‌ فارسي‌ تبسم‌

در عصر ما هوشنگ‌ ايراني‌ (1352 ـ 1304) فقط‌ از روی‌ خواندن‌ بيانيه‌های ‌شعريی شاعرا‌ن مدرن‌ فرنگ‌، بطور مبهمي‌، پي‌ به‌ اين‌ نكته‌ برده‌ بود كه‌ اگرخانواده‌ی كلمات‌ درهم‌ ريختگي‌ پيدا كنند، خودبه خود، نوعي‌ نوآوری‌ و بدعت ‌Innovation در زبان‌ روی‌ مي‌دهد و تازگي‌ دارد. امّا توجه‌ نكرده‌ بود كه‌ بين ‌تازگي‌ و "جمال‌" به‌ معني‌ راستين‌ِ كلمه‌ غالباً ملازمه‌ای‌ نيست‌ و چنان‌ نيست‌ كه ‌هر "نو"ی‌ زيبا و جميل‌ باشد. معروف‌ترين‌ دستاورد او همان‌ مضحکه‌ی "جيغ‌بنفش‌" است‌.

سهراب‌ سپهری‌ (1359 ـ 1307) كه‌ حقيقتاً شاعر بود و از حاصل‌ كارش ‌چند شعر درخشان‌ در زبان‌ فارسي‌ به‌ ميراث‌ مانده‌ است،‌ نيز پي‌ به‌ اين‌ نكته‌ برده‌ بود و در مصرف‌ اين‌ جدول‌، گاه‌ با اعتدال‌ و همراه‌ با حس‌ و عاطفه‌ و انديشه‌، يعني‌ كلام‌ نفسي،‌ مانند اين‌ سطرها:

به‌ سراغ‌ من‌ اگر مي‌آييد

نرم‌ و آهسته‌ بياييد مبادا كه‌ ترك‌ بردارد

چيني‌ نازك‌ تنهایی من‌

و گاه‌ به‌ گونه‌ای‌ فاقد  ‌حس و عاطفه‌ و جمال‌ و بي‌هيچ‌ زمينه‌ای‌ از كلام نفسی،‌ مانند اين‌ شعرها:

خيال‌ مي‌كرديم‌

ميان‌ متن‌ اساطيری تشنج‌ ريباس‌

شناوريم‌

اين‌ جدول‌ را بويژه‌ در "ما هيچ‌، ما نگاه‌" مورد بهره‌برداری اسرافكارانه‌قرار داد.

البته‌، اينجا، تا حدودی‌ قلمرو سليقه‌ است‌. ممكن‌ است‌ كساني‌ باشند كه ‌از "دندا‌ن چپ‌ دريچه‌ كور است‌" و يا "مي‌كرد به‌ پارسي‌ تبسم‌" و "جيغ ‌بنفش‌"، لذتي‌ بيشتر از سخن‌ سعدی‌:

ديدار يار غايب‌، داني‌ چه‌ لطف‌ دارد؟

ابري‌ كه‌ در بيابان‌ بر تشنه‌اي‌ ببارد

و يا:

بگذار تا بگريم‌ چون‌ ابر در بهاران‌

كز سنگ‌ ناله‌ خيزد روز وداع‌ِ ياران

‌ببرند؛ ما را با آن‌گونه‌ ذوق‌ها كاری‌ نيست‌. همه‌ی مدرن‌های‌ اُمّل‌ و افراطي‌ درعمق‌ِ حرف‌شان‌ اين‌ نكته‌ نهفته‌ است‌ كه‌ "دندان‌ِ چپ‌ دريچه‌ كور است‌" و "مي‌كرد به‌ پارسي‌ تبسم‌" و "جيغ‌ بنفش‌" غرابت‌ و بدعتي‌ دارد كه‌ آن‌ را به‌قلمرو هنر مي‌برد ولي‌ در ابياتي‌ كه‌ از سعديی آورديم،‌ چون‌ خانواده‌ی‌ كلمات‌ درسر جاي‌ طبيعي‌ خود هستند و هيچ‌ استعاره‌ و مجازي‌ و ايماژی‌ روی‌ نداده‌است‌، آنها را بايد "نظم‌" دانست‌ نه‌ "شعر"!

اين‌ را نيز، چون‌ امری‌ است‌ ذوقي‌ و چندان‌ استدلال‌بردار نيست‌، بايد ازين‌ "ارباب‌ ذوق‌ مدرن‌" پذيرفت‌. ولي‌ يك‌ حقيقت‌ اجتماعي‌ و تاريخي‌ را نبايد مورد غفلت‌ قرار داد و آن‌ اينكه‌ تاريخ‌ هزار و دويست‌ ساله‌ی‌ ادب‌ فارسی ‌به‌ صراحت‌ به‌ ما مي‌گويد كه‌ درهم‌ ريختگي‌ افراطي‌ نظام‌ خانوادگي‌ كلمات‌- از آن‌گونه‌ كه‌ در شعرهای‌ شاعران‌ سبك‌ هنديی و يا محصولات‌ روزنامه‌های عصر ما ديده‌ مي‌شود- اگر خوب‌ و اگر بد، دليل‌ انحطاط‌ روح‌ جامعه‌ است‌ و نشانه‌ی اين‌ است‌ كه‌ جامعه‌ به‌ لحاظ‌ فرهنگي‌ فاقد روح‌ خلاقيّت‌ واقعي‌ است‌، خلاقيتي‌ كه‌ در آن سوی‌ آن‌ نشاني‌ از نگاه‌ تازه‌ به‌ حيات‌ باشد و زير سلطه‌ی عقل‌. نمي‌گويم‌ هنر بايد زير سلطه‌ی عقل‌ باشد، مي‌گويم‌ جامعه‌ای‌ كه‌ اين‌ هنر در آن ‌باليده‌ زير سلطه‌ی عقل‌ نيست‌. برايی دفع‌ دَخْل‌ مقَدَّر يادآور مي‌شوم‌ كه‌: والری ‌و لوركا و اليوت‌ و ريلكه‌ و بلوك‌ شاعران‌ جامعه‌ی خردگرا‌یند.

چند سال‌ قبل،‌ در حدود 1978 ـ 1975، دوستي‌ در امريكا، از سر لطف ‌و بهتر است‌ بگويم‌ از راه‌ تعارف‌ به‌ من‌ گفت‌ تو مي‌تواني‌ "محاكات‌" Mimesis ادبيات‌ ايران‌ را بنويسي‌، همان‌گونه‌ كه‌ اريك‌ اويرباخ‌ محاكات‌ ادبيات ‌مغرب‌‌زمين‌ را، از هومر تا ويرجينيا ولف‌، نوشته‌ است‌ و مقصودش‌ پيدا كردن ‌آن‌ خط‌ روشن‌ و "جوهر" اصلي‌ ادبيات‌ غرب‌ بود كه‌ اويرباخ‌ در آن‌ كتاب ‌برجسته‌اش‌ كوشيده‌ است‌ يك‌ خط‌ ممتد را تعقيب‌ كند، خط‌ ممتد واقع‌گرایی ‌و رئاليته‌ را. من‌ تعارف‌ آن‌ دوست‌ را با تشكر از حس‌‌ن ظن او، پاسخ‌ دادم‌ ولي‌بعد، مدت‌ها انديشيدم‌ كه‌ اگر، به‌ فرض‌ محال‌، من‌ همان‌ احاطه‌ای‌ را كه ‌اويرباخ‌ بر فرهنگ‌ مغرب‌زمين‌ داشته‌ است‌، بر ادبيات‌ فارسي‌ داشته‌ باشم‌، در آن‌ صورت‌ بايد در جستجوی چه‌ خط‌ مستقيمي‌ باشم‌؟ سال‌ها انديشيدم‌ و به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدم‌ كه‌ تكامل‌ و انحطاط‌ خرد ايراني‌ و ژرفای‌ بلند عقلانيت‌ ما، در ارتباط‌ مستقيمي‌ است‌ با همين‌ مسأله‌ی رعايت‌ معتدل‌ خانواده‌ی كلمات‌ و يا درهم‌ ريختگ‌ی آن‌. هرگاه‌ روح‌ جامعه‌ی ايراني‌ رويی در سلامت‌ و ميل‌ به ‌نظامي‌ خردگرا داشته ‌است‌، از ميل‌ به‌ استعاره‌ها و مجازهايی افراطي‌ و تجريد اندر تجريد كاسته‌ و زبان‌ در جهت‌ اعتدال‌ و همنشيني‌ طبيعي‌ خانواده‌های‌ كلمات‌، حركت‌ كرده‌ است‌: فردوسي‌ در عصر خود و بيهقي‌ درعصر خود و خيام‌ در عصر خود، مظاهر اين‌ خردگرایی ‌اند و در دوره‌هايی بعد نيز اين‌ قاعده‌ صادق‌ است‌. آخرين‌ مرحله‌ای‌ كه‌ خرد ايراني‌ روی‌ در سلامت‌ مي‌آورد، داستان‌ مشروطيت‌ است‌ كه‌ شعرش‌ (شعر بهار و ايرج‌ و پروين‌ ودهخدا)، گريزان‌ از هر نوع‌ استعاره‌ی‌ تجريدی‌ و غريب‌ است‌. و متأسفانه‌ بايدگفت‌: خط‌ ممتد ادبيات‌ و فرهنگ‌ ما، درست‌ برعكس‌ مغرب‌زمين‌ است‌. هرچه‌ از عصر فردوسي‌ و ناصرخسرو و خيام‌ دورتر مي‌رويم‌ ميل‌ به‌ بالا بردن‌ِاستعاره‌ها و "تجريد" بيشتر و بيشتر مي‌شود. و در عصر تيموري‌ و صفوي‌ به‌ اوج‌ مي‌رسد. تنها در مشروطيت‌ است‌ كه‌ ما به‌ آستانه‌ی خردگرايي‌ مي‌رسيم‌ و طبعاً از "تجريد" دور مي‌شويم‌ و باز در "دوره‌"هايي‌، پس‌ از مشروطيت‌، حريص‌ بر تجريد مي‌شويم‌ و اين‌ نشانه‌ی اين‌ است‌ كه‌ روح‌ جامعه‌ از خردگريزان‌ است‌ و روز به‌ روز سيطره‌ی تفكر اَشعری‌ با تصاعد هندسي‌ بالامي‌رود، حتي‌ در دوره‌هايي‌ كه‌ يك‌ نفر هم‌، رسماً، هوادار تفكر اشعری ‌نيست‌، يعني‌ در او‌ج تشيع‌ صفوی‌.

اگر كسي‌ بخواهد زمینه‌ی اجتماعی ادبيات‌ فارسي‌ را، به‌ شيوه‌ای‌ كه‌ لوسين ‌گلدمن‌ در خدا‌ی پنهان‌ انجام‌ داده‌ است‌، تعقيب‌ كند به‌ نظر مي‌رسد كه‌ روی ‌اين‌ خط‌ مي‌تواند حركت‌ كند و بي‌گمان‌ به‌ همين‌ نتيجه‌ای‌ خواهد رسيد كه ‌درين‌ يادداشت‌ به‌ آن‌ اشاره‌ كردم‌. هر چند كه‌ اين‌ مسأله‌ امری است‌، به‌ قول‌قدما، ذات‌ مراتب تشكيك‌، و شدت‌ و ضعف‌ آن‌ در ادوار مختلف‌ قابل‌ بررسي‌ است‌. البته‌ هميشه‌، استثناهايي‌ هم‌ وجود دارند كه‌ خط مشي‌ خود را از جريان‌ عام‌، جدا مي‌كنند و راه‌ و رسمي‌ خلاف‌ سيره‌ی اكثريت‌ برمي‌گزينند.

شايد تحليل‌ اين‌ نظریه‌ و تطبيق‌ آن‌ بر همه‌ی ادوار تاريخ‌ فرهنگ‌ ايران‌زمين‌ كار يك‌ تن‌ نباشد. اما آيندگان‌ بايد به‌ اين‌ نظريه‌ با جديت‌ بيشتری‌ بنگرند و درراه‌ اثبات‌، يا نفي‌ آن‌ بكوشند. من‌ در حدود آشنائي‌ مختصری‌ كه‌ با ابعاد مختلف‌ ايران‌ و ساحتهای گوناگون‌ شعر و ادب‌ فارسي‌ دارم‌، در صحت‌ اين‌ نظريه‌ ترديدی‌ ندارم‌.

حتي‌ اگر تطبيق‌ اين‌ نظريه‌، در شرايط‌ كنوني‌، بر ادوار مختلف‌ فرهنگ‌ ايران‌زمين‌ قابل‌ِ اثبا‌ت علمي‌ نباشد، در مورد نمايندگان‌ برجسته‌ی آن‌ ترديدی ‌نبايد كرد كه‌ حتي‌ شاعر به‌ ظاهر "ضد خرد‌"ی چون‌ مولانا كه‌ ناقد هوشيار قلمرو فعالیت‌ عقل‌ است‌، نيز در عالم‌ ناقد خرد بودنش‌، اين‌ نظریه را اثبات‌ مي‌كند، زيرا يكي‌ از برجسته‌ترين‌ نمايندگان‌ فرهنگ‌ ايراني‌ است‌ و در قلمرو خلاقيت‌ او، جايي‌ برای‌ اين‌ گونه‌ استعاره‌های‌ جدولي‌ و بيمارگونه‌ و قالبي ‌وجود ندارد، با اينكه‌ او خود، بطور غريزی‌ و از سر نياز، گاه‌گاه‌ خانواده‌ی كلمات‌ را از نظام‌ طبيعي‌ خويش‌ بيرون‌ مي‌آورد و در فضای‌ بيكران‌ مجازهای ‌شگفت‌آور خويش‌ بشريت‌ را مسحور ذهن‌ِ درياوار خود مي‌كند و مي‌گويد:

آب‌ حيات‌ عشق‌ را در رگ‌ ما روانه‌ كن‌

آینه‌ی صبوح‌ را ترجمه‌ی شبانه‌ كن‌

كه‌ در مصراع‌ دوم‌ "آينه‌" با "صبوح‌" و "ترجمه‌" با "شبانه‌" از خانواده‌های‌ دوراز هم‌اند كه‌ از رهگذر نبوغ‌ مولانا همنشين‌ شده‌اند و "وصلت‌" كرده‌اند.

من‌ در جای ديگر به‌ اين‌ نكته‌ كه‌ چگونه‌ رابطه‌ای‌ استوار برقرار است ‌ميان‌ درهم‌ريختگي‌ نظام‌ كلمات‌ و زوال‌ِ خِرَد جامعه‌ی ما پرداخته‌ام‌ و در يك‌ جمله‌ آن‌ را در اينجا خلاصه‌ مي‌كنم‌ كه‌ "وقتي‌ هنرمندی (و در اصل‌ جامعه‌ای ‌كه‌ هنرمند در آن‌ زندگي‌ مي‌كند) حرفي‌ براي‌ گفتن‌ ندارد، با درهم‌ ريختن‌ نظام‌ خانوادگي‌ كلمات‌ سر خود را گرم‌ مي‌كند و خود را گول‌ مي‌زند كه‌: من‌ حرف ‌تازه‌اي‌ دارم‌!" و ظاهراً نيز چنان‌ مي‌نمايد كه‌ حق‌ با اوست‌ و اين‌ خطا را از نزديك‌ كمتر مي‌توان‌ مشاهده‌ كرد؛ تنها با فاصله‌ گرفتن‌ و دور شدن‌ مي‌توان‌ به‌ حقيقت‌ اين‌ امر پي‌ برد. ما اكنون‌، به‌ راحتي‌، در باب‌ خردگرا بود‌ن مشروطیت ‌و طبعاً خردگريز بودن‌ جامعه‌ی‌ صفوی و قاجاری‌ مي‌توانيم‌ داوری كنيم‌.

كساني‌ كه‌ در مت‌ن اين‌ بيماری‌ قرار داشته‌ باشند غالباً از اعتراف‌ به‌ اين ‌بيماری‌، سرباز مي‌زنند؛ چنانكه‌ شاعران‌ عصر صفوی چندان‌ مسحور درهم‌ريختگي‌ نظام‌ كلمات‌ در شعرهايی ظهوری‌ و زلالي‌ و عرفي‌ بودند كه‌ عقيده ‌داشتند بزرگترين‌ شاعر تاريخ‌ ادب‌ فارسي‌، ظهوری ترشيزی‌ (متوفي‌ 1025هجری‌) است‌ كه‌ از عصر رودكي‌ (اول‌ قرن‌ چهارم‌) تا روزگار ايشان‌ (پايان‌ قرن‌دوازدهم‌) در طول‌ هشتصد سال‌ نه‌ شاعری‌ به‌ عظم‌ت او آمده‌ و نه‌ نثرنويسي، ‌و اين‌ اظهارنظر بزرگترين‌ اديبان‌ و ناقدان‌ عصر است،‌ نه‌ سخن‌ يك‌ آدم بي‌سواد بي‌مايه‌. اما ما كه‌ امروز با بيماری خا‌ص آنان‌ فاصله‌ داريم‌، اين‌خطای‌ ايشان‌ را به‌ صرافت‌ طبع‌ و بي‌هيچ‌گونه‌ دليل‌ و برهاني‌ درمي‌يابيم،‌ ولي‌ در آن‌ روزگار جز افراد نادری- كه‌ به‌ دلايل‌ خاصي‌ ازين‌ بيماری‌ بركنار مانده‌ بوده‌اند- هيچ‌كس‌ از اين‌ بيماری‌ ايشان‌ خبر نداشته‌ است‌.

در عصر خود ما نيز نسلي‌ كه‌ به‌ سپهری چنان‌ هجوم‌ برده‌ كه‌ گويي‌ از نظر ايشان‌ سپهری شاعری‌ بزرگتر از سعديی و حافظ‌ و مولوی‌ است‌، به‌ همين‌ دليل‌ است‌. اين‌ نسل‌، نسلي‌ است‌ كه‌ از هر گونه‌ نظام‌ خردگرايانه‌ای بيزار است‌ و مي‌كوشد كه‌ خرد خويش‌ را، با هر وسيله‌ای‌ كه‌ در دسترس‌ دارد، زيرپا بگذارد و يكي‌ ازين‌ نردبان‌ها شعر سپهری‌ است،‌ و اگر سپهری‌ كم‌ آمد، كريشنا مورتي‌ و كاستاندا را هم‌ ضميمه‌ مي‌كند، وگرنه‌ چه‌ گونه‌ امكان‌ دارد كه ‌جواني‌ يك‌ مصراع‌ از سعدی‌ و حافظ‌ و فردوسي‌ و مولوی‌ و از معاصران، ‌امثال‌ اخوان‌ و فروغ‌ و نيما، به‌ ياد نداشته‌ باشد و مسحور "هشت‌ كتاب‌" سپهری باشد؟ آيا اين‌ جز نشانه‌های‌ آسيب‌شناسانه‌ی‌ همان‌ بيماری‌ است‌، بيماری نسلي‌ كه‌ دلش‌ نمي‌خواهد پايش‌ را ر‌وی نقطه‌ی اتکایی‌ خردپذير استوار كند و ترجيح‌ مي‌دهد در ميان‌ ابرها و در مه ملايم‌ خيال‌، "وضو با تپش ‌پنجره‌ها" بگيرد و "تنها" باشد و از هر سازمان‌ و گروه‌ و حزب‌ و جمعيتي‌ بيزار باشد؟‌ سپهری‌ شاعر "تنهايي‌" است‌.

صد بار گفته‌ام‌ و در همين‌ يادداشت‌ هم‌ تكرار كردم‌ كه‌ من‌ سپهری‌ را صد در صد از مقوله‌ی آن‌ شاعر عصر صفوس و هوشنگ‌ ايراني‌ نمي‌دانم‌، بلكه‌ او را يكي‌ از شاعران‌ بزرگ‌ شعر مدرن‌ فارسي‌ پس‌ از نيمايوشيج‌ مي‌شمارم‌، در كنارفروغ‌ و اخوان‌؛ ولي‌ حرف‌ من‌ درباره‌ی‌ اين‌ هجوم‌ كوركورانه‌ است‌ كه‌ نسل‌ جوان ‌ما به‌ او دارد، بويژه‌ نسلي‌ كه‌ بعد از جنگ‌ ايران‌ و عراق‌ و عوارض‌ اجتماعي ‌و فرهنگي‌ آن‌، به‌ صحنه‌ی‌ زندگي‌ اجتماعي‌ ما دارد وارد مي‌شود. بسياری ‌ازينان‌ را ديده‌ام‌ كه‌ از مسائل‌ شعر معاصر، يعني‌ شعر امثا‌ا فروغ‌ و اخوان‌ و نيما، كوچكترين‌ اطلاعي‌ نداشته‌اند و به‌ اين‌ شاعران‌ هم‌ كوچكترين‌ تمايلي‌ ازخود نشان‌ نداده‌اند. با اين‌ همه‌ چنان‌ شیفته‌ی هشت‌ كتاب‌ سپهری بوده‌اند كه‌ كمتر كسي‌ از ماها چنين‌ عشقي‌ را به‌ حافظ‌ و مولوی‌ و سعدی‌ و فردوسي ‌نشان‌ مي‌دهد. آنچه‌ نشانه‌ی‌ آن‌ بيماری است‌ اين‌ است،‌ وگرنه‌ در شاعر بودن‌ و هنرمند بودن‌ سپهری‌ كوچكترين‌ ترديدی‌ نيست‌.

اين‌ نكته‌ را از راه‌ كتابشناسي‌ سپهری نيز مي‌توان‌ اثبات‌ كرد. حجم‌ مقالات‌ و انشاهايي‌ كه‌ درين‌ بيست‌ سال‌ تنها درباره‌ی سپهری‌ نوشته‌ شده‌ است ‌بيشتر از كتاب‌ها و مقالاتي‌ است‌ كه‌ جمعاً درباره‌ی سعدی‌ و فردوسي‌ ومولوی‌، و از معاصران‌، مجموعه‌ی روی‌ هم‌ رفته‌ی نيما و اخوان‌ و فروغ‌، نوشته‌ شده‌ است‌ و اگر به‌ عمق‌ اين‌ نوشته‌ها نيز توجه‌ شود همه‌ی اين‌ نوشته‌ها، جان ‌كلام‌شان‌ و خلاصه‌ی "انشانويسي‌"شان‌ دعوت‌ به‌ خردگريزی و پناه‌ بردن‌ به‌ عالم‌ اساطير و مقولات‌ بيرون‌ از تجربه‌ و "مرزهای سحر و افسون‌" است‌. همان‌هايي‌ كه‌ به‌ احضار جن‌ و كريشنا مورتي‌ و كاستاندا پناه‌ مي‌برند.

برگرديم‌ به‌ شعر جدولي‌ و عوارض‌ ذاتیه‌ی‌ آن‌. در يك‌ چشم‌انداز عام‌، تصادف‌ در همه‌ی هنرها نقش‌ اساسي‌ دارد. اصلاً مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ هيچ‌ اثر هنری بزرگي‌ وجود ندارد كه‌ تصادفي‌ خاص‌ در آن‌ روی‌ نداده‌ باشد. تمام ‌كساني‌ كه‌ به‌ نوعي‌ با خلاقيت‌ هنری‌ سر و كار دارند اين‌ گفته‌ی مرا، بدون‌هيچ‌گونه‌ استثنايي‌، تأييد مي‌كنند كه‌ در كارهای‌ درخشان ايشان‌، تصادف‌ را سهمي‌ قابل‌ ملاحظه‌ است‌. در يك‌ كلام‌ مي‌توان‌ گفت‌: "هنر چيزي‌ نيست‌ جز تصادف‌". اما بايد بلافاصله‌ تبصره‌ای‌ بر آن‌ افزود كه‌: اين‌ تصادف‌ فقط‌ در تجارب‌ هنرمندان‌ واقعي‌ روی‌ مي‌دهد و لاغير.

بي‌گمان‌ نمونه‌های‌ بسياری‌ از تغييرات‌ خانوادگي‌ كلمات‌، در شعر همه‌ی بزرگان‌، مي‌توان‌ يافت‌ و بي‌گمان‌ حافظ‌ بخش‌ عظيمي‌ از عمر خود را صرف‌ تغيير ملايم‌ خانواده‌ی بعضي‌ كلمات‌ كرده‌ است‌. اگر در شعر موزون‌- خواه‌ به ‌وزن‌ آزاد و خواه‌ به‌ وزن‌ عروضي‌ كهن‌- دايره‌ی انتخاب‌ و اختيار Option اين ‌جانشين‌ها و خانواده‌های كلمات‌ محدود بود، اينك‌ با برداشته‌ شدن‌ قيد وزن ‌و قافيه‌، دست‌ شاعران‌ "شعر منثور" تا بي‌نهايت‌ در اين‌ ميدان‌ باز است‌ و مي‌توانند شبانه‌روزی‌ روی جدول‌های بي‌نهايت‌ خانواده‌های‌ لغات‌ آزمون ‌كنند، ولي‌ بايد بدانند كه‌ اندك‌ اندك‌ كامپيوترهاي‌ زبان‌شناسان‌، جای‌ اينگونه ‌شاعران‌ را همانگونه‌ خواهد گرفت‌ كه‌ كامپيوترهای پيش‌رفته‌، جای ‌چرتكه‌های‌ بازار قديم‌ را، ولي‌ پيچيده‌ترين‌ كامپيوترهای‌ قرن‌های‌ آينده‌ هم‌ ازآفريدن‌ سخناني‌ ازين‌ دست‌ كه‌:

اگر غم‌ را چو آتش‌ دود بودی‌

جهان‌ تاريك‌ بودی جاودانه

بيایيد، تا ايرج‌ كه‌ گفت‌:

   دستم‌ بگرفت‌ و پا به‌ پا برد

   تا شيوه‌ی‌ راه‌ رفتن‌ آموخت‌

عاجزند و نيز عاجزند ازين‌ كه‌ مانند اين‌ سخن‌ غير جدولي‌ همان‌ سپهری جدول‌گرا‌ به وجود آورند:

 

کسی‌ نيست‌،

بيا زندگی را بدزديم‌، آنوقت‌

ميان‌ِ دو ديدار قسمت‌ كنيم‌.

 

(برگرفته از کتاب زمینه‌ی اجتماعی شعر فارسی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 13:15  توسط رضا نقدی reza naghdi  | 

شعر جدولی

نمی‌‌دانم‌ شما هيچ‌گاه‌ جد‌ول كلمات‌ متقاطع‌ روزنامه‌ها را حل‌ كرده‌ايد؟ كمتر کسی‌ است‌ كه‌ دست‌ كم‌ یکی‌ دوبار به‌ اين‌ كار نپرداخته‌ باشد. در اين‌ جدول‌ها، كه‌ انواع‌ و اقسام‌ دارد، شما بدون‌ اينكه‌ بدانيد در "خط‌ عمودی‌" چه‌ كلماتی‌ در شرف شکل‌گیری‌ است‌، مشغول‌ پر كردن‌ "خط‌ افقی‌" هستيد و ناگهان‌ متوجه‌ می‌شويد كه‌ سر و کله‌ی كلمات‌ يا جملاتی‌ ر‌وی خط عمودی پيدا شده‌ است‌ كه‌ شما به‌ هيچ‌‌وجه‌ در فكر آنها نبوده‌ايد.

شعر جدولی‌ نيز چنين‌ شعری‌ است‌ كه‌ "نويسنده"‌ی آن‌ از به‌ هم‌ ريختن‌ خانواده‌ی كلمات‌ و تركيب‌ تصادفی‌ آن‌ها به‌ مجموعه‌ی بی‌‌شماريی استعاره‌ و مجاز و حتی‌ تمثيل‌ دست‌ می‌‌يابد، بی‌‌آنكه‌ درباره‌ی هيچ‌كدام‌ آنها، از قبل‌،انديشه‌ و‌ حس و حالتی‌ و تأملی‌ داشته‌ باشد. از نوادر اتفاقات‌ اين كه‌ بخش قابل ملاحظه‌ای‌ از اين‌ ايماژهای‌ جدولی زيبا و شاعرانه‌ و گاه‌ حيرت‌آورند. عيب‌ اين‌ نوع‌ ايماژها در چيز ديگری‌ است‌ كه‌ درآسيب‌شناسی بيماری‌های فرهنگی اقوام‌ بايد درباره‌ی آن‌ سخن‌ گفت‌.

قبل‌ از هر چيز به‌ اين‌ جدول‌ بسيار ساده‌ توجه‌ كنيد:

 1    يك‌       سطر      شعرِ     عشق‌       سرودم‌

2    دو       ركعت‌     نماز     صبح       خواندم‌

3    سه‌       ساغر      شراب‌   ارغوانی ‌  نوشيدم‌

4    چهار    قطره‌      اشك‌     شادی       گريستم‌

5    پنج‌      عدد       آيينة‌     شفّاف‌       آوردم‌

 

سطرهای افقی‌ (جمعاً پنج‌ سطر) كه‌ محور Syntagmatic Axis را تشكيل ‌می‌‌دهند هر كدام‌، به‌ طور مستقل‌، قلمرو قاموسی (= غير هنری‌ و غير شعری) زبان‌ است‌؛ یعنی كلمات‌، در آن‌ها، در همان‌ مفهومی‌ كه‌ اهل‌ زبان‌ آن ‌را استعمال‌ می‌‌كنند، به‌ كار رفته‌ است‌ (= قلمرو استعمال‌ حقیقی‌) ولی‌ اگرد ترتيب‌ عددی كلمات‌ را در سطرها به‌ هم‌ بزنيم‌ و كلماتی‌ از سطر اول‌ و دوم‌ راجابجا كنيم‌، بی‌‌آنكه‌ انديشه‌ای‌ به‌ كار برده‌ باشيم‌، خود به‌ خود و بر اثر تصادف‌، مقداری‌ "مجاز" (يا ايماژ و صور خيال‌) پيدا می‌‌شود كه‌ ما نسبت‌ به ‌آنها هيچ‌گونه‌ آگاهی قبلی‌ نداشته‌ايم‌؛ مثلاً از درهم‌ ريختن‌ دو سطر افقی 1 و 2 می‌‌توان‌ چندين‌ تصوير تصادفی‌ به‌ وجود آورد:

اگر جای‌ "وابسته‌های‌ عددی"، "سطر" و "ركعت‌" و... را عوض‌ كنيم‌ خواهيم‌ داشت‌:

                         1) يك‌ سطر اشك‌ شادی‌ گريستم‌.

                         2) يك‌ سطر آيينه‌ی‌ شفاف‌ آوردم‌.

                         3) دو ركعت‌ شعر عشق‌ سرودم‌.

                         4) دو ركعت‌ نماز عشق‌ سرودم‌.

                         5) سه‌ قطره‌ شعر ارغوانی‌ خواندم‌.

                         6) سه‌ قطره‌ نماز شادی سرودم‌.

                         7) سه‌ ساغر شعر عشق‌ خواندم‌.

 

بقيه‌اش‌ را خودتان‌ پر كنيد. غرض‌ آوردن‌ مثالی‌ ساده‌ بود. در تمام‌ اين‌هفت‌ سطرـ كه‌ از پس‌ و پيش‌ كردن‌ بعضی‌ اجزای‌ محور افقی‌ بطور تصادفی ‌به وجود آمد ـ مقداری استعاره‌ و تصوير ديده‌ می‌‌شود. فعلاً كاری‌ به‌ خوب‌ و بد آنها نداريم‌. در تمام‌ اين‌ جمله‌ها زبان‌ از حوزه‌ی قاموسی خود خارج‌ شده‌ و به‌ قلمرو  "مجاز" و "استعاره‌" وارد شده‌ است‌.

اگر به‌ جدول‌ِ اصلی‌ مراجعه‌ كنيم‌ می‌‌بينيم‌ كلمات‌ در سطرهای افقی‌ درخانواده‌ی طبیعی‌ خود قرار دارند. یعنی هر كس‌ بخواهد بطور طبیعی پيام‌ خود را برساند می‌‌گويد: "دو ركعت‌ نماز صبح‌ خواندم‌" و نمی‌‌گويد: "دو ركعت‌ شعر عشق‌ سرودم‌"، چون‌ "ركعت‌" اختصاص‌ به‌ نماز دارد و فعل‌ِ آن‌ هم‌ "خواندن‌" است‌ نه‌ "سرودن‌". ولی‌ وقتی‌ جای‌ "ركعت‌" را و جای‌ "سرودن‌" راعوض‌ كرديم‌ وارد قلمرو استعاره‌ و مجاز شديم‌، یعنی‌ از عرف‌ قاموسی زبان‌- كه‌ مشتر‌ک بين‌ همه‌ی اهل‌ زبان‌ است‌- "تجاوز" كرديم‌. "مجاز" هم‌ از همين‌ "تجاوز" حاصل‌ می‌‌شود چنانكه‌ "متافورا" و متافرين‌ Metapherein يونانی‌ هم‌ همين‌ مفهوم‌ "تجاوز و عبور" را دارد.

كلماتی كه‌ در كنار هم‌ معمولاً به‌ كار می‌‌روند از قبيل‌ "ابر و باران‌ و مه‌ و سيلاب‌" يا "پدر و مادر و خواهر و برادر و خاله‌ و دايه‌" يا "سرخ‌ و سبز و زرد و بنفش‌ و كبود" يا "حرام‌ و واجب‌ و مكروه‌ و مستحب‌" يا "تشنگی‌ و گرسنگی ‌و خستگی‌ و آشفتگی‌" يا "پنجره‌ و در و دروازه‌ و روزنه‌" يا "قنديل‌ و چراغ‌ و فتيله‌ و شمعدان‌ و شعله‌" يا "آفتاب‌ و ستاره‌ و خورشيد و سپيده‌ و صبح‌ وسحر" يا "غم‌ و شادی‌ و حيرت‌ و تعجب‌ و خشم‌ و نفرت‌" يا "قبيله‌ و فرقه‌ وحزب‌ و دسته‌ و جماعت‌" يا "جوانه‌ و برگ‌ و ساقه‌ و شكوفه‌ و گل‌ و گلبرگ‌" يا "مذهب‌ و دين‌ و آيين‌ و شريعت‌ و عرفان‌ و تصوف‌" يا "چشم‌ و گوش‌ و لب‌ و ابرو و پيشانی‌ و سر و دست‌ و پا" و يا "نغمه‌ و ترانه‌ و پرده‌ و ملودی‌ و موسیقی ‌و آواز".

تصور می‌‌كنم‌ از قلمرو خانوادگی‌ نام‌ها و اسامی‌ به‌ حد كافی‌، و شايد هم‌خسته‌ كننده‌ای‌، مثال‌ آوردم‌. حالا اجازه‌ بدهيد برای‌ تكميل‌ بحث‌، همين ‌سخن‌ را درباره‌ی فعل‌ها و مصادر هم‌ قدری‌ مورد توجه‌ قرار دهيم‌: مصادری‌ ازقبيل‌ "خوردن‌ و نوشيدن‌" و "سركشيدن‌ و مكيدن‌ و بلعيدن‌" و يا "آمدن‌ و رفتن ‌و دويدن‌ و قدم‌ زدن‌ و رقصيدن‌ و شلنگ تخته‌ انداختن‌" يا "شكستن‌ و بريدن‌ و دريدن‌ و شكافتن‌".

می‌‌دانم‌ كه‌ خسته‌ شده‌ايد ولی‌ اجازه‌ بدهيد يك‌ نكته‌ی ديگر را هم‌ درباره‌ی ‌"وابسته‌های‌ عددی‌" برايتان‌ بگويم‌. ما می‌‌گوييم‌ "يك‌ جفت‌ كفش‌"، "دو جفت‌جوراب‌" يا "يك‌ باب‌ منزل"‌، "دو باب‌ مغازه‌" يا "يك‌ بطر شراب‌"، "يك‌ چطول‌ عرق‌" يا "يك‌ ركعت‌ نماز" ، "يك‌ قطره‌ باران‌" و "يك‌ چكه‌ آب‌" و درشمارش‌ هر يك‌ از مجموعه‌ها از يك‌ نوع‌ "وابسته‌ی عددی‌" استفاده‌ می‌‌كنيم. ‌مثلاً نمی‌‌گوييم‌ "دو ركعت‌ مغازه‌"، می‌‌گوييم‌: "دو باب‌ مغازه‌". نمی ‌گوييم‌ "يك ‌چطول‌ جوراب‌"، می‌‌گوييم‌ "يك‌ جفت‌ جوراب‌".

اينها پارادايم‌های Paradigm ثابت‌ يا نزديك‌ به‌ ثابت‌ زبان‌ هستند كه‌ در زبان‌های مختلف‌ عالم‌، با تفاوت‌ها و سايه‌ روشن‌هايی خاص‌ خود، هميشه‌ حريم‌ خود را به طور طبیعی‌ حفظ‌ كرده‌اند، مثل‌ خانواده‌هایی‌ كه‌ در ميان‌ خودشان‌ازدواج‌ می‌‌كنند و كمتر با بيگانه‌ "وصلت‌" می‌‌كنند.

حال‌ اگر شما بياييد، از روی تعمد، خانواده‌ی "باران‌ و ابر و مه‌ و صاعقه‌ و برق‌ و سيل‌ و..." را ـ كه‌ هميشه‌ با يكديگر وصلت‌ می‌‌كنند و خاستگاه‌ طبیعی ‌آن‌ها چنين‌ وصلت‌هایی‌ را ايجاب‌ می‌‌كند- وادار كنيد به‌ ازدواج‌ با خانواده‌ای ‌ديگر، مثلاً خانواده‌ی‌ "ايمان‌ و حضور قلب‌ و ولايت‌ و مذهب‌ وايدئولوژی"، عملاً نتايج‌ عجیبی‌ به‌ بار می‌‌آيد كه‌ غالباً فرزندا‌ن غير عادی‌ و غالباً ناقص‌الخلقه‌ و گاه‌ "بديع‌ و نوآيين‌" از ايشان‌ زاده‌ می‌‌شود: ايمان‌ ابر- حضور قلب‌ رعد- ولايت‌ سيل‌- مذهب‌ صاعقه‌- ايدئولوژی طوفان‌. يا:

مثلاً به جای‌ اينكه‌ بگوييم‌ "يك‌ قطره‌ باران‌ باريد" بگوییم " يك‌ قطره‌ اندوه‌ باريد" يا "يك‌ قطره‌ شادي‌ باريد". همين‌ كه‌ شما وابسته‌ی عددی‌ "خانواده‌ی مايعات‌" را كه‌ "قطره‌" است‌ به‌ خانواده‌ی ديگری‌ كه‌ خانواده‌ی‌ "شاديی و غم‌" است‌ داده‌ايد، يك‌ رشته‌ تصويرها و استعاره‌هایی‌، خود به‌ خود، حاصل‌ شده‌ است‌ كه‌ شما كوچكترين‌ احساس‌ و تأملی درباره‌ی آن‌ها نداشته‌ايد.

حال‌، با همان‌ دو خانواده‌‌ "باران‌" و "شادی" يك‌ رفتار ديگر می‌‌كنيم‌. وابسته‌ی عددی خانوادگی آن‌ها را از "قطره‌" به‌ "ركعت‌" يا "سطر" عوض‌ می‌‌كنيم ‌و می‌‌گوييم‌ "يك‌ ركعت‌ باران‌ آمد" يا "يك‌ سطر باران‌ آمد" يا "دو ركعت‌شادی حاصل‌ شد". حال‌ اگر به‌ جای "هرمز پسر عموی پرويز است‌" بگوييد "باران‌ پسر عموی برف‌ است‌" و يا "موج‌ پدربزرگ‌ سيلاب‌ است‌" و "دريا دايه‌ی طوفان‌ است‌"، به‌ خوب‌ و بدش‌ كاری‌ نداريم‌، مجموعه‌ای‌ تصوير و استعاره‌ حاصل‌ شده‌ است‌ كه‌ شما درباره‌ی‌ آنها هيچ‌گونه‌ احساس‌ و تأمّل‌ قبلی ‌نداشته‌ايد.

تصور می‌‌كنم‌ نيازی‌ به‌ توضيح‌ بيشتر نيست‌ و هر يك‌ از آن‌ خانواده‌ها و صدها خانواده‌ی‌ ديگر را می‌‌توانيد روی برگه‌هایی‌ استخراج‌ كنيد و بدو‌ن هيچ‌گونه‌ تأملی یکی‌ از اين‌ خانواده‌ را با ديگری تركيب‌ كنيد و جمع‌ انبوهی‌ ازاستعاره‌های "بديع‌" را ـ كه‌ در ادبيات‌ جهان‌ بی‌‌سابقه‌ است‌! ـ در اختيار داشته‌باشيد.

بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ از همين‌ مقوله‌ی‌ مورد بحث‌ ماست‌ وقتی‌ كلماتی‌ كه‌ در سالهای‌ اخير وارد زبان‌ شده‌اند با خانواده‌های‌ كهن‌ همنشين‌ می‌‌شوند، در اين ‌گونه‌ موارد علاوه‌ بر امر "بر هم‌ خوردگی نظام‌ِ خانوادگی‌" يك‌ امر ديگر هم ‌وجود دارد كه‌ گول‌ زننده‌ است‌:

فرض‌ بفرمایيد كلماتی‌ مثل‌ِ "گواهی‌ فوت‌" يا "شناسنامه‌" يا "احضاريه‌" يا "تعطيلات‌" يا "مرخصی‌" يا "بازنشستگی‌" وقتی‌ در ميدان‌ اين‌ عمل‌ جدولی ‌قرار گيرند غالباً تصاوير جدولی خاصصی به‌ وجود می‌‌آورند. مثلاً "احضاريه‌" كه‌ مربوط‌ به‌ "انسان‌ و جامعه‌" است‌ وقتی‌ با "ابر" يا "باران‌" به‌ كار می‌‌رود:

               باد احضاریه‌ی ابرها را صادر كرد

               صبح‌ برای باران‌ احضاریه‌ فرستاد

يا مثلاً "شناسنامه‌" با خانواده‌هایی‌ از نوع‌ "بهار" و "نوروز":

               شناسنامه‌ی بهار صادر شد

               شناسنامه‌ی‌ نوروز باطل‌ شد

يا مثلاً "گوا‌هی فوت‌" و خانواده‌ی‌ "برگ‌" و "خورشيد":

               گواهی فوت‌ خورشيد را، شب‌ صادر كرد

               پاييز گواهی فوت‌ برگ‌ها را صادر كرد

يا "مرخصی" و "تعطيل‌" با خانواده‌ی "خورشيد" و "ستاره‌":

               شب‌ كه‌ می‌‌شود خورشيد به‌ مرخصی‌ می‌‌رود

               صبح‌ كه‌ شد تعطيلا‌ت ستاره‌ها آغاز می‌‌شود

حتی كلمات‌ فرنگی‌ هم‌ كه‌ در بعضی‌ از قشرهای جامعه‌ مفهوم‌ هستند، وقتی‌ با خانواده‌ی ديگری تركيب‌ شوند، ايماژ و استعاره‌ می‌‌آفرينند. مثلاً كلمه‌ی ‌استريپ‌تيز Striptease (به‌ معنی‌ برهنه‌ شدن‌ به‌ تدريج‌) با خانواده‌ی "درخت‌" اگر به‌ كار ببريم‌:

               درخت‌ در پاييز استريپ‌تيز می‌‌كند.

نفس‌ تازه‌ بود‌ن كلمات‌، یعنی فاقد سابقه‌ی تاریخی‌ بودن‌ آن‌ها، سبب ‌می‌‌شود كه‌ در اين‌ "جدول‌" خواننده‌ احساس‌ نوعی تازگی‌ بيشتر كند. بازی با اين‌ جدول‌، یکی از سرگرمی ‌های نسل جديد و بعضی پيران‌ نسل قديم‌ شده‌است‌ (تمام‌ كاريكلماتورها).

  در حقيقت‌، بخش‌ عظيمي‌ از توليدات‌ ادبی‌ سی‌- چهل‌ سال‌ اخير شعر فارسی‌ از همين‌ مقوله‌ است‌، یعنی‌ حاصل‌ درهم‌ ریختگی نظام‌ خانوادگی‌ كلمات‌ زبان‌ فارسی‌ است‌.

در قديم‌ اين‌گونه‌ تغييرات‌، گاه‌گاه‌ و از سر نوعی‌ نيازمندی روحی‌ و فرورفتن‌ در اعماق‌ وجود حاصل‌ شده‌ است‌. تعبير بايزيد بسطامی‌ - عشق‌ باريده‌ بود- و تعبير حلاج‌- دو ركعت‌ نماز عشق‌- از آن‌ نوع‌ بود. حالا كار به‌ "جدول‌" كشيده‌ و هر آدم‌ بی‌كاری‌ كه‌ حوصله‌ی‌ كار با اين‌ جدول‌ را داشته‌ باشد، می ‌تواند هزاران‌ نمونه‌ از اين‌ها، در هر شبی‌ "خلق‌ كند"، يا بهتر است ‌بگوييم‌ "قالب‌ بزند". در سال‌های‌ اخير چند نفر هستند كه‌ سالی‌ چندين‌ دفتر از اين‌ قالب‌زنی‌‌ها دارند. و بايد همينجا يادآوری‌ كنم‌ كه‌ بخش‌ اعظم‌ "غزل‌ نو" كه‌ در سالهای‌ اخير ظهور كرده‌ است،‌ از محصولات‌ همين‌ كارخانه‌ است‌.

اگر بخواهيم‌ به‌ زبان‌ متفكران‌ِ بزرگ‌ تاريخ‌ انديشه‌ در سرزمين‌ِ خودمان‌ اين‌ موضوع‌ را بيان‌ كنيم‌، بايد بگوييم‌ بايزيد و حلاج‌ در آن‌ شطحيات‌ خويش ‌قبلاً تجربه‌ايی در قلمرو "كلام‌ نفسی‌» داشته‌اند و آن‌ كلام‌ نفسی خود را به‌ كلام‌ صوتی و كلام‌ منقوش‌ بدل‌ كرده‌اند، اما پديدآورندگان‌ اين‌ ايماژه‌ای جدولی‌، بی‌ ‌آنكه‌ تجربه‌ی كلام‌ نفسی‌ داشته‌ باشند از طريق‌ِ بازی‌ با كلمات‌ و آميزش‌ خانواده‌های‌ دور از هم‌، به‌ قالب‌ زدن‌ اين‌گونه‌ حرف‌ها و تصويرها می‌‌پردازند.

«كلام‌ نفسی» یکی‌ از مسائل بنيادی الهیات‌ اشعری‌ است‌ كه‌ در مسأله‌ی حدوث‌ و قدم كلام‌ الاهی، اشاعره‌ از آن‌ اصطلاح‌ استفاده‌ می‌‌كنند و تقريباً بيان‌ ديگری‌ است‌ از رابطه‌ی ذهن‌ و زبان‌ كه‌ از عصر افلاطون‌ تا همين‌ قرن‌ بيستم‌ در انديشه‌های‌ كسانی‌ مانند واتسن‌، از پيشگامان‌ رفتارگرایی،‌ همواره‌ طرفدارانی‌ داشته‌ و اينان‌، بدون‌ استثنا، عقيده‌ داشته‌‌ند كه‌ انديشيدن‌ نوعی ‌سخن‌ گفتن‌ خاموش‌ است‌. گذشته‌ از اشاعره‌ و ماتُريدیه‌ كه‌ مسأله‌ی كلام‌ نفسی ‌برای‌ ايشان‌ یکی‌ از مبانی اصلی عقايد الاهياتی بوده‌ است‌، اخوان‌الصفا نيز مفهوم‌ كلام‌ نفسي‌ را با تعبير "حروف‌ فكريه‌" مورد توجه‌ قرار داده‌اند و اخطل‌- شاعر عرب‌ (متوفي‌ 92 هجری‌)- که گفته‌ است‌: جای سخن‌ دل‌ است‌ و زبان‌ جز نشانه‌ نيست‌:

اِن‌َّالكلام‌ِ لفي‌الفُؤادِ و انّما

جُعِل‌َاللسان‌ عَلي‌'الفؤادِ دليلا، از همين‌ تجربه‌ی ارتباط‌ مستقيم‌ ذهن‌ و زبان‌ سخن‌ گفته‌ است‌.

اين‌ گونه‌ "فكر"ها يا "تصوير"ها يا "بيان‌"های‌ جدولی‌ از هزاران‌ یکی ‌ممكن‌ است‌ در عرصه‌ی‌ تاريخ‌ ادب‌ و زبان‌ باقی‌ بماند. تنها همين‌ در عصر ما نيست‌ كه‌ جوانان‌ به‌ "كشف‌ جدول‌ مندليف‌ واژه‌ها" پرداخته‌اند، در عصر صفويه‌ و در دايره‌ی "رديف‌ها و قافيه‌ها" شاعرانی‌ از نوع‌ "زلالی" و "ظهوری" و... هزاران‌ هزار ازين‌ گونه‌ استعاره‌ها اختراع‌ كرده‌اند كه‌ غالباً پيش‌ از خداوند خود مرده‌ است،‌ زيرا فاقد "كلام‌ نفسی‌" بوده‌ است‌ ولی‌ "دو ركعت‌ عشق‌" و "به‌ صحرا شدم‌ عشق‌ باريده‌ بود" بايزيد و حلاج‌ پس‌ از 12 قرن‌ و ۱۰‌ قرن ‌همچنان‌ طراوت‌ و تازگی خود را حفظ‌ كرده‌ است،‌ زيرا خاستگاه‌ آن‌، تغيير آگاهانه‌ی خانواده‌ی‌ كلمات‌ نيست‌، بلكه‌ برخاسته‌ از «كلام‌ نفسی» گوينده‌ است‌.

كسي‌ كه‌ پدربزرگ‌ اين‌ مكتب‌ "شعر جدولی‌" در زبان‌ فارسي‌ است‌، شاعری است‌ از شعرای‌ عصر صفويه‌ كه‌ متأسفانه‌ تاكنون‌ نسخه‌ی ديوانش‌ را نتوانسته‌ام‌ به‌ دست‌ بياورم‌، ولي‌ از همان‌ چند نمونه‌ای‌ كه‌ در تذكره‌ها نقل‌كرده‌اند نبوغ‌ اين‌ شاعر و پيشاهنگ‌ Pioneer بودن‌ او را حقّا بايد پذيرفت‌:

دندا‌ن چپ‌ دريچه‌ كور است‌

آدینه‌ی‌ كهنه‌ بي‌حضور است‌

و از نوادر روزگار اينكه‌ اين‌ شاعر تمام‌ خمسه‌ی نظامي‌ را، كه‌ لابد چندين‌ هزاربيت‌ مي‌شود، به‌ همين‌ اسلوب‌ جواب‌ گفته‌ و ظاهراً بخش‌ِ عظيمي‌ ازخانواده‌های‌ لغويی و دستوری‌ زبان‌ فارسي‌ را به‌ "وصلت‌"های‌ غيرطبيعي ‌واداشته‌ است‌. مثلاً "تكلم‌" را كه‌ مي‌تواند به‌ فارسي‌ يا به‌ عربي‌ باشد با "تبسم‌" جايش‌ را عوض‌ كرده‌ و گفته‌ است‌:

ليلي‌ ز دريچة‌ تكلم‌

مي‌كرد به‌ فارسي‌ تبسم‌

در عصر ما هوشنگ‌ ايراني‌ (1352 ـ 1304) فقط‌ از روی‌ خواندن‌ بيانيه‌های ‌شعريی شاعرا‌ن مدرن‌ فرنگ‌، بطور مبهمي‌، پي‌ به‌ اين‌ نكته‌ برده‌ بود كه‌ اگرخانواده‌ی كلمات‌ درهم‌ ريختگي‌ پيدا كنند، خودبه خود، نوعي‌ نوآوری‌ و بدعت ‌Innovation در زبان‌ روی‌ مي‌دهد و تازگي‌ دارد. امّا توجه‌ نكرده‌ بود كه‌ بين ‌تازگي‌ و "جمال‌" به‌ معني‌ راستين‌ِ كلمه‌ غالباً ملازمه‌ای‌ نيست‌ و چنان‌ نيست‌ كه ‌هر "نو"ی‌ زيبا و جميل‌ باشد. معروف‌ترين‌ دستاورد او همان‌ مضحکه‌ی "جيغ‌بنفش‌" است‌.

سهراب‌ سپهری‌ (1359 ـ 1307) كه‌ حقيقتاً شاعر بود و از حاصل‌ كارش ‌چند شعر درخشان‌ در زبان‌ فارسي‌ به‌ ميراث‌ مانده‌ است،‌ نيز پي‌ به‌ اين‌ نكته‌ برده‌ بود و در مصرف‌ اين‌ جدول‌، گاه‌ با اعتدال‌ و همراه‌ با حس‌ و عاطفه‌ و انديشه‌، يعني‌ كلام‌ نفسي،‌ مانند اين‌ سطرها:

به‌ سراغ‌ من‌ اگر مي‌آييد

نرم‌ و آهسته‌ بياييد مبادا كه‌ ترك‌ بردارد

چيني‌ نازك‌ تنهایی من‌

و گاه‌ به‌ گونه‌ای‌ فاقد  ‌حس و عاطفه‌ و جمال‌ و بي‌هيچ‌ زمينه‌ای‌ از كلام نفسی،‌ مانند اين‌ شعرها:

خيال‌ مي‌كرديم‌

ميان‌ متن‌ اساطيری تشنج‌ ريباس‌

شناوريم‌

اين‌ جدول‌ را بويژه‌ در "ما هيچ‌، ما نگاه‌" مورد بهره‌برداری اسرافكارانه‌قرار داد.

البته‌، اينجا، تا حدودی‌ قلمرو سليقه‌ است‌. ممكن‌ است‌ كساني‌ باشند كه ‌از "دندا‌ن چپ‌ دريچه‌ كور است‌" و يا "مي‌كرد به‌ پارسي‌ تبسم‌" و "جيغ ‌بنفش‌"، لذتي‌ بيشتر از سخن‌ سعدی‌:

ديدار يار غايب‌، داني‌ چه‌ لطف‌ دارد؟

ابري‌ كه‌ در بيابان‌ بر تشنه‌اي‌ ببارد

و يا:

بگذار تا بگريم‌ چون‌ ابر در بهاران‌

كز سنگ‌ ناله‌ خيزد روز وداع‌ِ ياران

‌ببرند؛ ما را با آن‌گونه‌ ذوق‌ها كاری‌ نيست‌. همه‌ی مدرن‌های‌ اُمّل‌ و افراطي‌ درعمق‌ِ حرف‌شان‌ اين‌ نكته‌ نهفته‌ است‌ كه‌ "دندان‌ِ چپ‌ دريچه‌ كور است‌" و "مي‌كرد به‌ پارسي‌ تبسم‌" و "جيغ‌ بنفش‌" غرابت‌ و بدعتي‌ دارد كه‌ آن‌ را به‌قلمرو هنر مي‌برد ولي‌ در ابياتي‌ كه‌ از سعديی آورديم،‌ چون‌ خانواده‌ی‌ كلمات‌ درسر جاي‌ طبيعي‌ خود هستند و هيچ‌ استعاره‌ و مجازي‌ و ايماژی‌ روی‌ نداده‌است‌، آنها را بايد "نظم‌" دانست‌ نه‌ "شعر"!

اين‌ را نيز، چون‌ امری‌ است‌ ذوقي‌ و چندان‌ استدلال‌بردار نيست‌، بايد ازين‌ "ارباب‌ ذوق‌ مدرن‌" پذيرفت‌. ولي‌ يك‌ حقيقت‌ اجتماعي‌ و تاريخي‌ را نبايد مورد غفلت‌ قرار داد و آن‌ اينكه‌ تاريخ‌ هزار و دويست‌ ساله‌ی‌ ادب‌ فارسی ‌به‌ صراحت‌ به‌ ما مي‌گويد كه‌ درهم‌ ريختگي‌ افراطي‌ نظام‌ خانوادگي‌ كلمات‌- از آن‌گونه‌ كه‌ در شعرهای‌ شاعران‌ سبك‌ هنديی و يا محصولات‌ روزنامه‌های عصر ما ديده‌ مي‌شود- اگر خوب‌ و اگر بد، دليل‌ انحطاط‌ روح‌ جامعه‌ است‌ و نشانه‌ی اين‌ است‌ كه‌ جامعه‌ به‌ لحاظ‌ فرهنگي‌ فاقد روح‌ خلاقيّت‌ واقعي‌ است‌، خلاقيتي‌ كه‌ در آن سوی‌ آن‌ نشاني‌ از نگاه‌ تازه‌ به‌ حيات‌ باشد و زير سلطه‌ی عقل‌. نمي‌گويم‌ هنر بايد زير سلطه‌ی عقل‌ باشد، مي‌گويم‌ جامعه‌ای‌ كه‌ اين‌ هنر در آن ‌باليده‌ زير سلطه‌ی عقل‌ نيست‌. برايی دفع‌ دَخْل‌ مقَدَّر يادآور مي‌شوم‌ كه‌: والری ‌و لوركا و اليوت‌ و ريلكه‌ و بلوك‌ شاعران‌ جامعه‌ی خردگرا‌یند.

چند سال‌ قبل،‌ در حدود 1978 ـ 1975، دوستي‌ در امريكا، از سر لطف ‌و بهتر است‌ بگويم‌ از راه‌ تعارف‌ به‌ من‌ گفت‌ تو مي‌تواني‌ "محاكات‌" Mimesis ادبيات‌ ايران‌ را بنويسي‌، همان‌گونه‌ كه‌ اريك‌ اويرباخ‌ محاكات‌ ادبيات ‌مغرب‌‌زمين‌ را، از هومر تا ويرجينيا ولف‌، نوشته‌ است‌ و مقصودش‌ پيدا كردن ‌آن‌ خط‌ روشن‌ و "جوهر" اصلي‌ ادبيات‌ غرب‌ بود كه‌ اويرباخ‌ در آن‌ كتاب ‌برجسته‌اش‌ كوشيده‌ است‌ يك‌ خط‌ ممتد را تعقيب‌ كند، خط‌ ممتد واقع‌گرایی ‌و رئاليته‌ را. من‌ تعارف‌ آن‌ دوست‌ را با تشكر از حس‌‌ن ظن او، پاسخ‌ دادم‌ ولي‌بعد، مدت‌ها انديشيدم‌ كه‌ اگر، به‌ فرض‌ محال‌، من‌ همان‌ احاطه‌ای‌ را كه ‌اويرباخ‌ بر فرهنگ‌ مغرب‌زمين‌ داشته‌ است‌، بر ادبيات‌ فارسي‌ داشته‌ باشم‌، در آن‌ صورت‌ بايد در جستجوی چه‌ خط‌ مستقيمي‌ باشم‌؟ سال‌ها انديشيدم‌ و به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدم‌ كه‌ تكامل‌ و انحطاط‌ خرد ايراني‌ و ژرفای‌ بلند عقلانيت‌ ما، در ارتباط‌ مستقيمي‌ است‌ با همين‌ مسأله‌ی رعايت‌ معتدل‌ خانواده‌ی كلمات‌ و يا درهم‌ ريختگ‌ی آن‌. هرگاه‌ روح‌ جامعه‌ی ايراني‌ رويی در سلامت‌ و ميل‌ به ‌نظامي‌ خردگرا داشته ‌است‌، از ميل‌ به‌ استعاره‌ها و مجازهايی افراطي‌ و تجريد اندر تجريد كاسته‌ و زبان‌ در جهت‌ اعتدال‌ و همنشيني‌ طبيعي‌ خانواده‌های‌ كلمات‌، حركت‌ كرده‌ است‌: فردوسي‌ در عصر خود و بيهقي‌ درعصر خود و خيام‌ در عصر خود، مظاهر اين‌ خردگرایی ‌اند و در دوره‌هايی بعد نيز اين‌ قاعده‌ صادق‌ است‌. آخرين‌ مرحله‌ای‌ كه‌ خرد ايراني‌ روی‌ در سلامت‌ مي‌آورد، داستان‌ مشروطيت‌ است‌ كه‌ شعرش‌ (شعر بهار و ايرج‌ و پروين‌ ودهخدا)، گريزان‌ از هر نوع‌ استعاره‌ی‌ تجريدی‌ و غريب‌ است‌. و متأسفانه‌ بايدگفت‌: خط‌ ممتد ادبيات‌ و فرهنگ‌ ما، درست‌ برعكس‌ مغرب‌زمين‌ است‌. هرچه‌ از عصر فردوسي‌ و ناصرخسرو و خيام‌ دورتر مي‌رويم‌ ميل‌ به‌ بالا بردن‌ِاستعاره‌ها و "تجريد" بيشتر و بيشتر مي‌شود. و در عصر تيموري‌ و صفوي‌ به‌ اوج‌ مي‌رسد. تنها در مشروطيت‌ است‌ كه‌ ما به‌ آستانه‌ی خردگرايي‌ مي‌رسيم‌ و طبعاً از "تجريد" دور مي‌شويم‌ و باز در "دوره‌"هايي‌، پس‌ از مشروطيت‌، حريص‌ بر تجريد مي‌شويم‌ و اين‌ نشانه‌ی اين‌ است‌ كه‌ روح‌ جامعه‌ از خردگريزان‌ است‌ و روز به‌ روز سيطره‌ی تفكر اَشعری‌ با تصاعد هندسي‌ بالامي‌رود، حتي‌ در دوره‌هايي‌ كه‌ يك‌ نفر هم‌، رسماً، هوادار تفكر اشعری ‌نيست‌، يعني‌ در او‌ج تشيع‌ صفوی‌.

اگر كسي‌ بخواهد زمینه‌ی اجتماعی ادبيات‌ فارسي‌ را، به‌ شيوه‌ای‌ كه‌ لوسين ‌گلدمن‌ در خدا‌ی پنهان‌ انجام‌ داده‌ است‌، تعقيب‌ كند به‌ نظر مي‌رسد كه‌ روی ‌اين‌ خط‌ مي‌تواند حركت‌ كند و بي‌گمان‌ به‌ همين‌ نتيجه‌ای‌ خواهد رسيد كه ‌درين‌ يادداشت‌ به‌ آن‌ اشاره‌ كردم‌. هر چند كه‌ اين‌ مسأله‌ امری است‌، به‌ قول‌قدما، ذات‌ مراتب تشكيك‌، و شدت‌ و ضعف‌ آن‌ در ادوار مختلف‌ قابل‌ بررسي‌ است‌. البته‌ هميشه‌، استثناهايي‌ هم‌ وجود دارند كه‌ خط مشي‌ خود را از جريان‌ عام‌، جدا مي‌كنند و راه‌ و رسمي‌ خلاف‌ سيره‌ی اكثريت‌ برمي‌گزينند.

شايد تحليل‌ اين‌ نظریه‌ و تطبيق‌ آن‌ بر همه‌ی ادوار تاريخ‌ فرهنگ‌ ايران‌زمين‌ كار يك‌ تن‌ نباشد. اما آيندگان‌ بايد به‌ اين‌ نظريه‌ با جديت‌ بيشتری‌ بنگرند و درراه‌ اثبات‌، يا نفي‌ آن‌ بكوشند. من‌ در حدود آشنائي‌ مختصری‌ كه‌ با ابعاد مختلف‌ ايران‌ و ساحتهای گوناگون‌ شعر و ادب‌ فارسي‌ دارم‌، در صحت‌ اين‌ نظريه‌ ترديدی‌ ندارم‌.

حتي‌ اگر تطبيق‌ اين‌ نظريه‌، در شرايط‌ كنوني‌، بر ادوار مختلف‌ فرهنگ‌ ايران‌زمين‌ قابل‌ِ اثبا‌ت علمي‌ نباشد، در مورد نمايندگان‌ برجسته‌ی آن‌ ترديدی ‌نبايد كرد كه‌ حتي‌ شاعر به‌ ظاهر "ضد خرد‌"ی چون‌ مولانا كه‌ ناقد هوشيار قلمرو فعالیت‌ عقل‌ است‌، نيز در عالم‌ ناقد خرد بودنش‌، اين‌ نظریه را اثبات‌ مي‌كند، زيرا يكي‌ از برجسته‌ترين‌ نمايندگان‌ فرهنگ‌ ايراني‌ است‌ و در قلمرو خلاقيت‌ او، جايي‌ برای‌ اين‌ گونه‌ استعاره‌های‌ جدولي‌ و بيمارگونه‌ و قالبي ‌وجود ندارد، با اينكه‌ او خود، بطور غريزی‌ و از سر نياز، گاه‌گاه‌ خانواده‌ی كلمات‌ را از نظام‌ طبيعي‌ خويش‌ بيرون‌ مي‌آورد و در فضای‌ بيكران‌ مجازهای ‌شگفت‌آور خويش‌ بشريت‌ را مسحور ذهن‌ِ درياوار خود مي‌كند و مي‌گويد:

آب‌ حيات‌ عشق‌ را در رگ‌ ما روانه‌ كن‌

آینه‌ی صبوح‌ را ترجمه‌ی شبانه‌ كن‌

كه‌ در مصراع‌ دوم‌ "آينه‌" با "صبوح‌" و "ترجمه‌" با "شبانه‌" از خانواده‌های‌ دوراز هم‌اند كه‌ از رهگذر نبوغ‌ مولانا همنشين‌ شده‌اند و "وصلت‌" كرده‌اند.

من‌ در جای ديگر به‌ اين‌ نكته‌ كه‌ چگونه‌ رابطه‌ای‌ استوار برقرار است ‌ميان‌ درهم‌ريختگي‌ نظام‌ كلمات‌ و زوال‌ِ خِرَد جامعه‌ی ما پرداخته‌ام‌ و در يك‌ جمله‌ آن‌ را در اينجا خلاصه‌ مي‌كنم‌ كه‌ "وقتي‌ هنرمندی (و در اصل‌ جامعه‌ای ‌كه‌ هنرمند در آن‌ زندگي‌ مي‌كند) حرفي‌ براي‌ گفتن‌ ندارد، با درهم‌ ريختن‌ نظام‌ خانوادگي‌ كلمات‌ سر خود را گرم‌ مي‌كند و خود را گول‌ مي‌زند كه‌: من‌ حرف ‌تازه‌اي‌ دارم‌!" و ظاهراً نيز چنان‌ مي‌نمايد كه‌ حق‌ با اوست‌ و اين‌ خطا را از نزديك‌ كمتر مي‌توان‌ مشاهده‌ كرد؛ تنها با فاصله‌ گرفتن‌ و دور شدن‌ مي‌توان‌ به‌ حقيقت‌ اين‌ امر پي‌ برد. ما اكنون‌، به‌ راحتي‌، در باب‌ خردگرا بود‌ن مشروطیت ‌و طبعاً خردگريز بودن‌ جامعه‌ی‌ صفوی و قاجاری‌ مي‌توانيم‌ داوری كنيم‌.

كساني‌ كه‌ در مت‌ن اين‌ بيماری‌ قرار داشته‌ باشند غالباً از اعتراف‌ به‌ اين ‌بيماری‌، سرباز مي‌زنند؛ چنانكه‌ شاعران‌ عصر صفوی چندان‌ مسحور درهم‌ريختگي‌ نظام‌ كلمات‌ در شعرهايی ظهوری‌ و زلالي‌ و عرفي‌ بودند كه‌ عقيده ‌داشتند بزرگترين‌ شاعر تاريخ‌ ادب‌ فارسي‌، ظهوری ترشيزی‌ (متوفي‌ 1025هجری‌) است‌ كه‌ از عصر رودكي‌ (اول‌ قرن‌ چهارم‌) تا روزگار ايشان‌ (پايان‌ قرن‌دوازدهم‌) در طول‌ هشتصد سال‌ نه‌ شاعری‌ به‌ عظم‌ت او آمده‌ و نه‌ نثرنويسي، ‌و اين‌ اظهارنظر بزرگترين‌ اديبان‌ و ناقدان‌ عصر است،‌ نه‌ سخن‌ يك‌ آدم بي‌سواد بي‌مايه‌. اما ما كه‌ امروز با بيماری خا‌ص آنان‌ فاصله‌ داريم‌، اين‌خطای‌ ايشان‌ را به‌ صرافت‌ طبع‌ و بي‌هيچ‌گونه‌ دليل‌ و برهاني‌ درمي‌يابيم،‌ ولي‌ در آن‌ روزگار جز افراد نادری- كه‌ به‌ دلايل‌ خاصي‌ ازين‌ بيماری‌ بركنار مانده‌ بوده‌اند- هيچ‌كس‌ از اين‌ بيماری‌ ايشان‌ خبر نداشته‌ است‌.

در عصر خود ما نيز نسلي‌ كه‌ به‌ سپهری چنان‌ هجوم‌ برده‌ كه‌ گويي‌ از نظر ايشان‌ سپهری شاعری‌ بزرگتر از سعديی و حافظ‌ و مولوی‌ است‌، به‌ همين‌ دليل‌ است‌. اين‌ نسل‌، نسلي‌ است‌ كه‌ از هر گونه‌ نظام‌ خردگرايانه‌ای بيزار است‌ و مي‌كوشد كه‌ خرد خويش‌ را، با هر وسيله‌ای‌ كه‌ در دسترس‌ دارد، زيرپا بگذارد و يكي‌ ازين‌ نردبان‌ها شعر سپهری‌ است،‌ و اگر سپهری‌ كم‌ آمد، كريشنا مورتي‌ و كاستاندا را هم‌ ضميمه‌ مي‌كند، وگرنه‌ چه‌ گونه‌ امكان‌ دارد كه ‌جواني‌ يك‌ مصراع‌ از سعدی‌ و حافظ‌ و فردوسي‌ و مولوی‌ و از معاصران، ‌امثال‌ اخوان‌ و فروغ‌ و نيما، به‌ ياد نداشته‌ باشد و مسحور "هشت‌ كتاب‌" سپهری باشد؟ آيا اين‌ جز نشانه‌های‌ آسيب‌شناسانه‌ی‌ همان‌ بيماری‌ است‌، بيماری نسلي‌ كه‌ دلش‌ نمي‌خواهد پايش‌ را ر‌وی نقطه‌ی اتکایی‌ خردپذير استوار كند و ترجيح‌ مي‌دهد در ميان‌ ابرها و در مه ملايم‌ خيال‌، "وضو با تپش ‌پنجره‌ها" بگيرد و "تنها" باشد و از هر سازمان‌ و گروه‌ و حزب‌ و جمعيتي‌ بيزار باشد؟‌ سپهری‌ شاعر "تنهايي‌" است‌.

صد بار گفته‌ام‌ و در همين‌ يادداشت‌ هم‌ تكرار كردم‌ كه‌ من‌ سپهری‌ را صد در صد از مقوله‌ی آن‌ شاعر عصر صفوس و هوشنگ‌ ايراني‌ نمي‌دانم‌، بلكه‌ او را يكي‌ از شاعران‌ بزرگ‌ شعر مدرن‌ فارسي‌ پس‌ از نيمايوشيج‌ مي‌شمارم‌، در كنارفروغ‌ و اخوان‌؛ ولي‌ حرف‌ من‌ درباره‌ی‌ اين‌ هجوم‌ كوركورانه‌ است‌ كه‌ نسل‌ جوان ‌ما به‌ او دارد، بويژه‌ نسلي‌ كه‌ بعد از جنگ‌ ايران‌ و عراق‌ و عوارض‌ اجتماعي ‌و فرهنگي‌ آن‌، به‌ صحنه‌ی‌ زندگي‌ اجتماعي‌ ما دارد وارد مي‌شود. بسياری ‌ازينان‌ را ديده‌ام‌ كه‌ از مسائل‌ شعر معاصر، يعني‌ شعر امثا‌ا فروغ‌ و اخوان‌ و نيما، كوچكترين‌ اطلاعي‌ نداشته‌اند و به‌ اين‌ شاعران‌ هم‌ كوچكترين‌ تمايلي‌ ازخود نشان‌ نداده‌اند. با اين‌ همه‌ چنان‌ شیفته‌ی هشت‌ كتاب‌ سپهری بوده‌اند كه‌ كمتر كسي‌ از ماها چنين‌ عشقي‌ را به‌ حافظ‌ و مولوی‌ و سعدی‌ و فردوسي ‌نشان‌ مي‌دهد. آنچه‌ نشانه‌ی‌ آن‌ بيماری است‌ اين‌ است،‌ وگرنه‌ در شاعر بودن‌ و هنرمند بودن‌ سپهری‌ كوچكترين‌ ترديدی‌ نيست‌.

اين‌ نكته‌ را از راه‌ كتابشناسي‌ سپهری نيز مي‌توان‌ اثبات‌ كرد. حجم‌ مقالات‌ و انشاهايي‌ كه‌ درين‌ بيست‌ سال‌ تنها درباره‌ی سپهری‌ نوشته‌ شده‌ است ‌بيشتر از كتاب‌ها و مقالاتي‌ است‌ كه‌ جمعاً درباره‌ی سعدی‌ و فردوسي‌ ومولوی‌، و از معاصران‌، مجموعه‌ی روی‌ هم‌ رفته‌ی نيما و اخوان‌ و فروغ‌، نوشته‌ شده‌ است‌ و اگر به‌ عمق‌ اين‌ نوشته‌ها نيز توجه‌ شود همه‌ی اين‌ نوشته‌ها، جان ‌كلام‌شان‌ و خلاصه‌ی "انشانويسي‌"شان‌ دعوت‌ به‌ خردگريزی و پناه‌ بردن‌ به‌ عالم‌ اساطير و مقولات‌ بيرون‌ از تجربه‌ و "مرزهای سحر و افسون‌" است‌. همان‌هايي‌ كه‌ به‌ احضار جن‌ و كريشنا مورتي‌ و كاستاندا پناه‌ مي‌برند.

برگرديم‌ به‌ شعر جدولي‌ و عوارض‌ ذاتیه‌ی‌ آن‌. در يك‌ چشم‌انداز عام‌، تصادف‌ در همه‌ی هنرها نقش‌ اساسي‌ دارد. اصلاً مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ هيچ‌ اثر هنری بزرگي‌ وجود ندارد كه‌ تصادفي‌ خاص‌ در آن‌ روی‌ نداده‌ باشد. تمام ‌كساني‌ كه‌ به‌ نوعي‌ با خلاقيت‌ هنری‌ سر و كار دارند اين‌ گفته‌ی مرا، بدون‌هيچ‌گونه‌ استثنايي‌، تأييد مي‌كنند كه‌ در كارهای‌ درخشان ايشان‌، تصادف‌ را سهمي‌ قابل‌ ملاحظه‌ است‌. در يك‌ كلام‌ مي‌توان‌ گفت‌: "هنر چيزي‌ نيست‌ جز تصادف‌". اما بايد بلافاصله‌ تبصره‌ای‌ بر آن‌ افزود كه‌: اين‌ تصادف‌ فقط‌ در تجارب‌ هنرمندان‌ واقعي‌ روی‌ مي‌دهد و لاغير.

بي‌گمان‌ نمونه‌های‌ بسياری‌ از تغييرات‌ خانوادگي‌ كلمات‌، در شعر همه‌ی بزرگان‌، مي‌توان‌ يافت‌ و بي‌گمان‌ حافظ‌ بخش‌ عظيمي‌ از عمر خود را صرف‌ تغيير ملايم‌ خانواده‌ی بعضي‌ كلمات‌ كرده‌ است‌. اگر در شعر موزون‌- خواه‌ به ‌وزن‌ آزاد و خواه‌ به‌ وزن‌ عروضي‌ كهن‌- دايره‌ی انتخاب‌ و اختيار Option اين ‌جانشين‌ها و خانواده‌های كلمات‌ محدود بود، اينك‌ با برداشته‌ شدن‌ قيد وزن ‌و قافيه‌، دست‌ شاعران‌ "شعر منثور" تا بي‌نهايت‌ در اين‌ ميدان‌ باز است‌ و مي‌توانند شبانه‌روزی‌ روی جدول‌های بي‌نهايت‌ خانواده‌های‌ لغات‌ آزمون ‌كنند، ولي‌ بايد بدانند كه‌ اندك‌ اندك‌ كامپيوترهاي‌ زبان‌شناسان‌، جای‌ اينگونه ‌شاعران‌ را همانگونه‌ خواهد گرفت‌ كه‌ كامپيوترهای پيش‌رفته‌، جای ‌چرتكه‌های‌ بازار قديم‌ را، ولي‌ پيچيده‌ترين‌ كامپيوترهای‌ قرن‌های‌ آينده‌ هم‌ ازآفريدن‌ سخناني‌ ازين‌ دست‌ كه‌:

اگر غم‌ را چو آتش‌ دود بودی‌

جهان‌ تاريك‌ بودی جاودانه

بيایيد، تا ايرج‌ كه‌ گفت‌:

   دستم‌ بگرفت‌ و پا به‌ پا برد

   تا شيوه‌ی‌ راه‌ رفتن‌ آموخت‌

عاجزند و نيز عاجزند ازين‌ كه‌ مانند اين‌ سخن‌ غير جدولي‌ همان‌ سپهری جدول‌گرا‌ به وجود آورند:

 

کسی‌ نيست‌،

بيا زندگی را بدزديم‌، آنوقت‌

ميان‌ِ دو ديدار قسمت‌ كنيم‌.

 

(برگرفته از کتاب زمینه‌ی اجتماعی شعر فارسی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 13:14  توسط رضا نقدی reza naghdi  | 

محمدرضا شفیعی کدکنی

محمدرضا شفیعی کدکنی

                                               (تصویر1)        

            

معرفی محمد رضا شفيعی کدکنی

( م . سرشک )

 

     محمد رضا شفيعی کدکنی  ( م. سرشک ) در 19 مهر ماه 1318 در روستای کدکن ، يکی از ولايت های دوازده گانه ی نيشابور کهن ، و در خانواده ای روحانی  چشم به جهان گشود . از کودکی به تشويق پدر به حفظ و فراگيری شعر و آثار ادبی  پرداخت . تربيت و آموزش  نخستين م. سرشک ، تربيت و آموزشی دينی و شاعرانه بود . مادرش نيز به غريزه شعر می گفت ؛ هر چند که نوشتن  نمی دانست .

     م. سرشک پس از فراگيری مقدمات علوم دينی در نزد پدر ، وارد حوزه ی علميه ی خراسان شد. در حوزه به ويژه از شخصيت و آموزش شيخ هاشم قزوينی بسيار تاثير پذيرفت . او خود می گويد که از او « علاوه بر فقه واصول » عملا آموختيم « که از تنگ نظری های قرون وسطايی به در آييم » . جز هاشم قزوينی ، اديب نيشابوری نيز نقش پر اهميتی در پرورش علمی و معنوی  شفيعی کدکنی بازی کرد . کدکنی درباره ً اديب می گويد که « او برای من هميشه استاد يگانه ً ادبيات عرب و بلاغت اسلامی در حوزه ً علمی خراسان بود . »

     شفيعی کدکنی پانزده سال آزگار در حوزه های علميه ً خراسان سرگرم فراگيری بود . او آموزش فکری ـ فلسفی و زيبا شناختی خودرا در حوزه آموخت .  سراينده ی « کوچه باغ های نيشابور » برخاسته از محيط آموزش و زندگی خود در سالهای کودکی  و نوجوانی « به عرفان و تصوف خاصه از نوع خراسانی آن تمايل شديدی دارد و در ميان عرفای گذشته شايد به ابو سعيد ابوالخير بيشتر علاقه داشته باشد. »

     م. سرشک در مدارس جديد درس نخوانده است و از اين بابت توشه خود را سبک نمی بيند. او در اين رابطه می نويسد : « من از اينکه به مدرسه نرفتم بسيار بسيار خوشحالم يعنی می فهمم که يک « نوع » عنايت الهی بود . . . من اگر به شيوه ً معمولی به مدرسه می رفتم مسلما اين مايه ای که به  فرهنگ اسلامی مربوط است ، هرگز نداشتم . . . من يک دوره ی کامل درس طلبگی را تا مرحله ای که اقران من تا آن زمان ادعای اجتهاد می کردند ، خوانده ام . اينها کم  نيست من هيچگاه از اينها حتی در يک مقاله هم استفاده نکرده ام تا چه برسد به شعر . ولی غير مستقيم يک نوع شناخت نسبت به گذشته ی فرهنگی ما به من داد ، و اين شناخت ، فهم مثنوی يا فلان کتاب فارسی را برای من آسان تر کرده است .»

     کدکنی پس از مطالعه  دروس جديد و موفقيت در امتحان وارد دانشگاه مشهد می شود . در اين سالها ، او با  ژرفا بخشيدن به دانسته های خود ، به زمره ی نوجويان  در پهنه ی شعر پيوست . ناگفته نماند که  آشنايی اش با دکتر شريعتی زمينه ساز ، آشنايی او با شعر نو و نيمايی می شود . در سال 1344 از دانشکده ً ادبيات اين دانشگاه فارغ التحصيل شد . در سال 1348 دًوره ی دکترای ادبيات فارسی را در دانشگاه تهران بپايان برد و از همان زمان کار آموزشگری در دانشکده ی ادبيات را آغاز کرد .   

     گذشته از شعر ، پژوهش در نقد ادبی ، سبک شناسی و عرفان ايرانی از مشغله های ذهنی کدکنی است.  شفيعی کدکنی شاعری است انسان دوست و اجتماع گرا . قلب بزرگ او ، هم پای رنج و رزم مردم    ميهنمان و  چاووشان آزادی و بهروزی آنان  می تپد . 

     شفيعی کدکنی ، بنا بر « تلقی » خاص خود از « حقيقت شعر » ، بر آنست که شعر نبايد « مقيد به زمان  و تقويم باشد » و براستی بخش چشمگيری از سروده هايش از اين خميره ناميرا مايه گرفته است .

                           

(تصویر2)                                                       

 

نيشابور

در شعر شفيعی کدکنی

 

     شفيعی کدکنی به شهر نيشابور تعلق خاطر خاصی دارد . او در « مرثيه های سرو کاشمر» در شعری به نام « در جست و جوی نشابور » ، احساسات خودرا چنين بيان می کند :


                                              (تصویر2)

 

در نشابورم و جويای نشابور هنوز

وه !

     چه ها فاصله !

                       اينجاست

                                 درين نقطه که من

در دل شهرم و هر لحظه شوم دورهنوز

در نشابورم و جويای نشابور هنوز

پرسم از خويش و

                     ـ نه با خويش ـ

                                        درين لحظه : کجاست

جای آن جام ، که در ظلمت اعصار و قرون

پرتو باده اش از دور دهد نور هنوز ؟

در نشابورم و جويای نشابورهنوز

                                          هزاره ً دوم آهوی کوهی ـ 43ـ 42

 

 روحم ابری و

                 افق سرخ و

                              درختان صرعی

ليک آن دور

              يکی پير در افسانه و سحر

زآستين کرده برون طرفه ، يکی طنبوری

می زند راه حزينی ، همه درمويه چنانک

هفت دريای جهان

                     با همه طوفان هايش

می زند غوطه در آن کاسه ً طنبور هنوز

 

در نشابورم  و جويای نشابور هنوز

                                            هزاره ً دوم آهوی کوهی ـ 44ـ 43

 

(تصویر4)

شفيعی کدکنی و هوشنگ ابتهاج/ کلن 1369

 

(تصویر5)

شفيعی کدکنی و دکتر عبدالحسين زرين کوب 



                (تصویر6)                                                      

شفيعی کدکنی و محمود دولت آ بادی / برلين 1369 





(تصویر7)                                                        

 

شفيعی کدکنی ومحمد حسين لطفي  

 




(تصویر8)                                                           

شفيعی کدکنی , استاد شهريار و هوشنگ ابتهاج (سايه)





 (تصویر9)                                                         

از راست : علی هاشمی/ دکتر منوچهر اميری/ دکتر دبير سياقی / صفدر تقی زاده / دکتر اسماعيل دولتشاهی

محمد شفيعی کدکنی / دکتر خانلری (نشسته) / جمال مير صادقی / محمود نفيسی / هوشنگ طاهری

فريدون مشيری / کياوس جهانداری / عباس حکيم / رضا سيد حسينی احمد تفضل




(تصویر10)                                                         

شفيعی کدکنی  و بزرگ علوی / برلين 1369

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 11:38  توسط رضا نقدی reza naghdi  | 

یادی از استاد سید محمد نظری هاشمی استاد گروه تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد و اصفهان

یادی از استاد سید محمد نظری هاشمی استاد گروه تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد و اصفهان

امروز اطلاعیه چهارمین سالگرد درگذشت استاد نظری هاشمی را در روزنامه خراسان دیدم و متأثر شدم. زیرا اینجانب(رضا نقدی) افتخار شاگردی این استاد فرهیخته و خوش مشرب را از 1369 که در رشته تاریخ در دانشگاه فردوسی تحصیل می کردم، پیدا کردم. اعتراف می کنم که ایشان دوست داشتنی ترین چهره گروه تاریخ در آن سالها بودند و دانشجویان خاطرات شیرین و خوشی از شیوه تدریس، مطالب جالب و مباحث بدیع و نو و متنوع کلاسهای وی به یاد دارند. ایشان به سعه صدر و عزت نفس معروف بودند و برای همکاران و دانشجویانش فردی خیرخواه بود. سیدی بلند نظر و معتقد بود. گاهی به خراسان شناسی و بنیاد پژوهشها قدم رنجه می کرد و سری  از سه شاگردش اینجانب و دکتر یحیایی و نعمتی  می زد و ما را شرمنده حضور خود می کرد. یادش به نیکی و راهش پر رهرو باد.

در اینجا بر خود لازم می دانم که شمه ایی از زندگانی آن عالم فرهیخته را در اینجا برای آشنایی بیشتر درج نمایم.

استاد سید محمد نظری هاشمی در اول آباد سال 1320 در منزلی در کوچه باغ حسن خان در محله پایین خیابان مشهد چشم به جهان گشود. پدرش از سادات اصیل و بلند تبار مشهد بود و شغل خرید و فروش کلی پشم داشت و اسلافش عموماً از زمره اعیان و حاکمان محلی بودند. سید محمد از چهار سالگی به مکتب رفت و پیش از ورود به دبستان ، خواندن را می دانست. دوره شش ساله ابتدائی را در دو مدرسه پهلوی و شرافت گذراند. دوره متوسطه را در دو دبیرستان خسروی و امیرکبیر به پایان برد و در خرداد 1339 دیپلم ریاضی گرفت و سپس به تربیت معلم رفت و در مهر 1340 به استخدام فرهنگ( آموزش و پرورش) درآمد و در مرکز بخش طرقبه و در دبیرستان اوحدی مشغول به تدریس شد و چون با رشته های ورزشی آشنایی داشت مسوولیت تربیت بدنی را بر عهده گرفت. با اینکه دیپلم ریاضی داشت ولی به مباحث تاریخ علاقه مند شد و هنگامی که به مشهد منتقل شد در کنکور دانشکده ادبیات شرکت کرد و باوجود قبولی در رشته زبان انگلیسی برای ادامه تحصیل رشته تاریخ را انتخاب کرد. سال دوم دانشکده بود که استاد شریعتی به جمع اساتید تاریخ پیوست و ایشان توانست از محضر ایشان چند سال استفاده کند. شوق آموختن او را به کشور فرانسه کشاند و در پاریس در دانشگاه ژوسیو ادامه تحصیل داد. در برگشت به ایران در مهر 1353 در دانشگاه فردوسی به صورت آزمایش شروع به تدریس کرد و پس از یک سال بنا به دلایلی به اصفهان رفت و رسما از  مهر 1354 به عنوان عضو هیات علمی گروه تاریخ در آنجا تا سال 1371 مشغول تدریس بود. ایشان این سالها را بهترین سالهای عمر خویش می داند  از مردم اصفهان و دوستان اصفهانی و همکاران دانشگاهی  که جز و مهر و صفا از آنها چیزی ندیده است.

در سال 1371 به گروه تاریخ دانشگاه مشهد منتقل و شروع بازنشستگی در مهر 1381 در آنجا مشغول تدریس شد. وی در اصفهان 6 سال و در مشهد نیز 6 سال مدیر گروه تاریخ بود.

از ایشان دو کتاب و افزون بر چهل مقاله علمی اعم از تآلیف و ترجمه منتشر شده است. رضا نقدی

برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به مجله تاریخ پژوهی سال نهم پاییز و زمستان 1386 شماره 33 و 32 ص 131 با عنوان روایتی ساده از زندگی استاد نظری هاشمی به قلم خودش. 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 11:12  توسط رضا نقدی reza naghdi  |